![]() |
![]() |
|
|
فهميدن ممنوع! حتي شما دوست عزيز . .
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 14:17 توسط ساناز |
|
|
دنبال پدر عيسي نگرد كه اين معجزه سالهاست به ما مي خندد.. ببين چگونه به هيچ قسم مي خورند اين پيكران ساده لوح رامي گويم كه خونشان سيلاب تشويش است عشقشان گناه گداخته و پيشاني شان سايش مضحك تسليم ببين چگونه به نام " رسولان سرشكسته پناه مي آورند " ! رسولاني كه در رابطه مختوم خاندانشان هيچ ضابطه اي كشف نشد اينان نژاد مكثر اسپرمهاي "عبد خدا " بودند آخر چگونه مي توان پوسيدگي 1400ها سال را نشخوار كرد و خيال سيرايي باطل را در كام فروكشاند؟! چه ساده از پلكهاي رنگي پروانه از گلبرگهاي ساده ي گل از شهوت يك جنگل ردپاي پدر نامعلوم عيسي را كشف كرديد !!!!!!!!!!!! شما كه ساده استنتاج مي كنيد كمك كنيد بفهمم دليل تاريكي اين چشمها چيست ؟
و پاهاي لاغرش چگونه سايه مفلوك او را حمل مي کند ؟!
به من خوب تفهيم كنيد با كدام پستان خشكيده غريزه هاي مادرانه را به گرسنه گي كودكانشان مي خورانند
آااااااااااااااااااااااااااااااه اي همسايه هاي نزديك پدر عيسي روزي هزار و هزاران بار به حال سرگردانتان مي خندم و گريه مي كنم ............ من تنهايي مجرمانه ام را به انزواي دردناكي برده ام كه در آن نماز هيچ شكوهي بر پا نشد الا مهر و هيچ معجزه اي به بلوغش نرساند الا درد و حالا ايستاده ام روبروي تصويري كه زوزه كنان مي پرسد : ما زاده ي كدامين خداييم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 12:45 توسط ساناز |
|
|
پرسه مي زنم ميان كوچه هاي تاريك ِعاشقي ام و سايه ي باريك تو و سايه ي مهربان تو و سايه ي دلتنگ تو و سايه ي بي آزار تو _كه مثل قديم نگران گم شدن من است _ پا به پاي من آواز مي خواند و مي آيد لا لا لالا لا لا لا لالالالالالا من به اين ترنم خفيف ، دل بسته ام . . . به تيك تاك موذي ساعت نگاه كن كه چگونه مرا به فراموشي تو سوگند مي دهد و پوست مرا كه زماني ميان دستهاي تو نو مي شد به غريبه گي مي خراشد و چشمهاي حاصل خيزم را كه زماني كشتزار ستاره هاي كوچك تو بود به نيت باغهاي خشخاش مي سوزاند موهاي من امانت دستهاي تو بود و از درون هر دلهره ام كودك معصومي به شوق بارش دستهاي ات زاده مي شد و حالا چال مي شوم ميان هر حادثه اي كه پژواك ِ بودن توست . . . زمان مي دود و من كشيده مي شوم روي خراشهاي پست و بلند در مدار كره اي كه تسليم ِ هيچ انتهايي نخواهد شد . در من گناه مذابي جاري ست كه خورشيدم مي كند گرم و يكدست و برتو مي تابم هر روز از دور هر شب از نور سالها گذشته و این چنین به تكرار خواهد گذشت.... چندين و چند سالگي ام را دركنار خيال تو با دوسيگار روشن دو گيلاس سرخ و عاشقانه گي ـ دست نخورده ام ادامه خواهم داد .........
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 8:15 توسط ساناز |
|
|
شب بود و بوسه هاي آواره ي تو چشمهاي مرا مي دريد من تكثير شدم روي آينه و روي دلتنگي ام عطر فريبنده اي پاشيدم و هواي اتاق پر شد از صراحت ِ پوست من غريزه ي تو بوي الكل داشت و طعم عشق ولي من طعم مرده ي گلهاي سرخ را از پشت لبهاي ام مي مكيدم تا خيال كنم عشق يعني همين ! تو مست بودي و عاشق . ولي نازنين معشوقه ي تو آن شب فاحشه اي كم رنگ بود كه سيگار به سيگار درد مي كشيد تا تمام شود
بی چون و چرا. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 9:41 توسط ساناز |
|
|
دلم هيچ ِ هيچ است و مي مكد خاطرات ساده ي خوشبختي را و ريز ريز مي ميرد همچون رُسي نمور تمام زندگي ام در امتداد حركت موزون پاهاي تو به سماع در مي آيد تو ركاب مي زني و من گيج ! دلم پوچ ِ پوچ است خالي ِ خالي مثل كاسه هاي سفال ِ خام در انتظار شكستن و به خود سوزي نافرجام ِ درون كوره ها دل خوش . . . حق آب و گل با توست اگر خوب پخته ام مرا ميان حوض آبي فيروزه اي غرق كن
ساناز-17فروردين 87 |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 7:40 توسط ساناز |
|
|
جاي هر چه چشم ديده ام جاي هرچه گوش شنيده ام جاي هر چه دست لمس كرده ام جاي هرچه پاست راه رفته ام مو سپيد كرده ام زير آسيابهايي كه خرد كرده اند استخوانهاي مرا در شناسنامه ام نام مادري است زير يك پدر من نتيجه ي ساده ي ارتباط موازي ِ اين دو پيكرم رشد كرده ام مثل يك درخت در دل آسمان فرو رفته ام هرچه آب از زمين ميخورم از سرم بخار مي شود كور مي كنند اين ستاره ها چشمهاي روشن مرا دار مي زنند كودكان تابهاي كودكانه را زير بازوان من عاشقان روي پيكرم قلب هاي زخم خورده را دركنار حرف ساكت نامشان خراش مي دهند سالهاست روي صحنه هاي كاغذي رقص نازك بريل حرفه ي پيكر ِ ظريف ِ انگشتهاي من است ** زاده ي "سراب" عابر سراب خفته و به گل نشسته در سراب مي روم تا لب مرز سي سالگي مي روم ذره ذره مشت مشت فوت فوت و يارد يارد سمت آسمان.......... ولي ! پشت پرده هاي آسمان صداي قهقهه است قهرمانان مرده جشن بيهودگي گرفته اند با صداي تيره باگلوي تار جار مي زنند: اين فسانه از ازل دروغ بود ......... |
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 20:7 توسط ساناز |
|
|
معشوق من خيالي است در رحم نمناك ابر كه دور مي شود بي دليل ومن مسير عبورش را دورادور بدرقه مي كنم *** معشوق من كشف نشده ترين سياره است كه من هر روز نامش را در ستون حوادث روزنامه ها تعقيب مي كنم *** معشوق من شعري است كه در صفحه هاي خالي دفترم دراز كشيده ومن وسوسه ي سرودنش را هر روز مرور مي كنم درخت سيبي است كه شاخه هاي دستانش ، از قنوت پر است و من در انتظار سقوط سيب سرخي كه سهم زنانه گي من است نشسته ام تا ثابت كنم قانون جاذبه ي چشمهاي من دروغ نيست . ساناز -30 بهمن ۸۶ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 10:8 توسط ساناز |
|
|
ديگر خيالم از همه سو راحت است ............. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 13:10 توسط ساناز |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 |
|
RSS
|