پتو را کنار زدیم
و روز آغاز شد
من از پشت پنجره خیابان را ندیدم
درخت را ندیدم
سایه های مُثل افلاطون را هم ندیدم
من زندگی را دیدم
که با ریه های سرد نفس نفس میزد
و زانوانش از ناامیدی سست می شد
و خورشید را
که سراسیمه می دوید از کرانۀ باختری به کرانۀ خاوری
تا لحظه را در کهکشان تفسیر کند
ما زمان را به کارخانه های سواچ سپردیم
با سکه هایمان گوسفند ها را شمردیم
و با گندمهای کهنه نان بیات پختیم
جهان سیاه شد
پتو را کشیدیم
و شب ادامه داد خودش را .
ساناز- نوامبر۲۰۰۹
ترجمه آلمانی شعر توسط حسین منصوری
Die Decke zogen wir weg
und der Tag begann
Aus dem Fenster
sah ich keine Straße
und keinen Baum
auch die Schatten des platonischen Höhlengleichnisses
sah ich nicht
Ich sah nur das Leben
das mittels kalten Lungen keuchte
und seine Knie
vor lauter Enttäuschung weich wurden
und ich sah wie die hastige Sonne
von der Westküste Richtung Ostküste raste
um den Augenblick zu erläutern
in der Milchstraße
Die Zeit überließen wir den Swatch-Betrieben
und mittels unseren Münzen
zählten wir unsere Schafe
und backten mit steinalten Weizen
gammeliges Brot
Die Welt wurde schwarz
Wir krochen unter die Decke
und die Nacht setzte sich fort
Sanaz Zaresani
Aus dem persischen von Hossein Mansouri
نوشته شده توسط ساناز در دوشنبه دوم آذر 1388 ساعت 23:39 موضوع | لینک ثابت
در شب عروسی کژدمان
رقص در پنجه ها میرقصید
و شب چون خوابی نازک و کمرنگ
پخش می شد روی سرگردانی لحظه ها
ما گوش دادیم
به ترانۀ شرم آگین تن هامان
به اشارۀ باریک انگشتانمان
و به آیه های مخفی رگهامان
در مسیر گردش خونی
با دمای فشردۀ یکدست
دوزخ درون ما میسوخت
و بهشت روی پوستمان
و ارواح برزخی ما
در شب عروسی کژدمان
پنجه در پنجه میرقصیدند.
ترجمۀ شعر به زبان آلمانی : حسین منصوری
In der Hütte
In der Hochzeitsnacht der Skorpione
tanzte der Tanz in den Scheren
und die Nacht
breitete sich gleich einem fahlen zarten Schlaf
über das Umherirren der Augenblicke aus
Wir lauschten
dem scheuen Lied unserer Körper
der dünnen Andeutung unserer Finger
und den geheimen Offenbarungsversen unserer Adern
auf der Strecke eines blutigen Kreislaufs
mit seiner geballten einheitlichen Temperatur
Die Hölle brannte in unserem Innern
das Paradies auf unserer Haut
und unsere fegefeurigen Seelen
tanzten
ineinander verkrallt
in der Hochzeitsnacht
der Skorpione
Sanaz Zaresani
Hütte, 17. Nov. 2009
Aus dem Persischen von Hossein Mansouri
نوشته شده توسط ساناز در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388 ساعت 22:30 موضوع | لینک ثابت
اگر زنی غارنشین بودم
و عاشق مردی غارنشین میشدم
بی شک عاشقانه ترین کتیبۀ تصویری
دفتر شعر من میبود
با کنده کاری های بوسه اش.
Wäre ich eine Höhlenfrau
und hätte ich mich in einen Höhlenmann verliebt
wäre die verliebteste Bildinschrift
zweifelsohne
das Heft meiner Gedichte
mit all den Gravuren
seiner Küsse
با سپاس از حسین منصوری عزیز به خاطر ترجمۀ این شعر به زبان آلمانی
نوشته شده توسط ساناز در جمعه بیست و دوم آبان 1388 ساعت 4:22 موضوع | لینک ثابت
من مفعول با واسطه ام
مشتقی از X و Y در لحظه ی ارگاسم
تابعی همانی
روی سطح بازیگوش آب
درخت
شکل دیگر من است
وقتی سبز می شوم
و برف
ترجمه ی کم کم من است
وقتی که سرد می شوم و سپید
تفاوت من با تو
در بهم ریختگی واژه هاست
تو می زایی و بزرگ میشوی
من بزرگ می شوم و می زایم
و سرانجام
زمین از آن من است !
زمان از آن من است !
(بامن مجادله کن
اگر واژه از آن توست )
***
شبی در سفره ی ما
گوشت عقاب بود
شبی دیگر
آویشن وحشی
شیر بز را هم چشیده ام
هسته ی میوه ها را بلعیده ام
نشخوار زنبور را
از کندو دزدید ه ام
از تو که پنهان نیست
من خورده ام
این تهوع شیرین را!
تو را هم بلعیده ام
به همراه تمام فرزند خوانده هایت
تشریحم کنی
من مفعول با واسطه ام
فراتر از X
بی حد تر از Y
نتیجه ای مجهول
تحریکم کنی
شاعری هستم
صاحب زمین
صاحب زمان
باهزار احتمال شیطانی
خود ارضائی را از تو یاد گرفته ام
من هم می زایم
بی آنکه همبستر شوم
و شیطان مترادف من است
وقتی به نیت تو پایین میکشم بالاتنه ام را به سمت پایین تنه
و تو سعی می کنی
دست افلاطون را از پشت ببندی
در لحظه ی ایمان من به "این همانی "
(اه که چقدر مقدس شده ای
در لحظه های دور از من
که نامت را به خردی نوشتن
انگشتانم را سنگ می کند)
همانجایی که هستی بمان.
تو از دور بزرگی
برخلاف خورشید
برعکس ستاره
و من این بار تو را از نزدیک خواهم زایید
فکر سوره ای باش
که لم یلد و لم یولد نداشته باشد...
ساناز-23 اکتبر 2009
نوشته شده توسط ساناز در جمعه یکم آبان 1388 ساعت 19:48 موضوع | لینک ثابت
ما زاده شدیم
وقتی مردی
با زنی برهنه خوابید
زاده شدیم
راس ساعت ِ خون و فریاد
و درد ِ سرکشی
ما را مژده داد به زمین
به زمین
که پوستش از جنازه های پیر
کهیر زده بود
و هیچ درختی
به سبز شدنش شهادت نمی داد
چهارپایی بودیم معصوم
وقتی روی زمین کشیده می شدیم
و پرت می شدیم به آسمان
تا ارتفاع را تجربه کنیم
در اولین سقوط
رم کردیم
و از آسمان ترسیدیم
دستهایمان را به سمت دیوار بردیم
و دیوار اولین تجربه ی ما بود
وقتی روی پاهایمان ایستادیم
یک
دو
سقوط
دو
سه
چهار
سقوط
دستها را تجربه کردیم
مهربانترینش
ما را از شیر گرفت
و پستانش خشکید
شیر خشک خوردیم
و پستانهایمان چون گناه کبیره ای
روی تنمان رویید
و عورتمان را در روشنایی روز پنهان کردیم
تا شب هجویم بیاوریم
راس ساعت ِ خون و فر یاد
شب دومین تجربه ی ما بود
چهار
پنج
سقوط
پنج
شش
هفت
سقوط
ما بخشوده شدیم
وقتی " شب " را لای " دیوار " پنهان کردیم
پنجره را با پرده
در را با قفل
و خود را
با چهار دیوار در شب
نفسمان گرفت
آن سوی دیوار
سایه های پرده بود
و مهتاب نتوانست
مخفف آفتاب شود
ما اسیر شدیم
و این سومین تجربه ی ما بود
دیوارها را ریختیم
هفت
هشت
سقوط
هشت
نه
ده
سقوط
و دیدیم
مردی آن سوی دیوار
با زنی برهنه
سیب می خورد
.
.
.
.
دوباره از یک بشمار
تا باهمین شعر سقوط کنیم
ما زاده شدیم
این آخرین تجربه ی ما بود !
نوشته شده توسط ساناز در دوشنبه ششم مهر 1388 ساعت 3:49 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

من مي خندم
پس هستي ....
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
طراح قالب
POWERED BY