تبليغاتX
 شعرهاي پنهاني من
 

سوره ی نو

 

من مفعول با واسطه ام

مشتقی از X  و Y در لحظه ی ارگاسم

تابعی همانی

روی سطح بازیگوش آب

 

 

درخت

شکل دیگر من است

وقتی سبز می شوم

 

و برف

ترجمه ی کم کم من است

وقتی که سرد می شوم و سپید

 

تفاوت من با تو

در بهم ریختگی واژه هاست

 

تو می زایی و بزرگ میشوی

من بزرگ می شوم و می زایم

 

و سرانجام

زمین از آن من است !

زمان از آن من است !

 


(بامن مجادله کن

اگر واژه از آن توست )

 

***

شبی در سفره ی ما

گوشت عقاب بود

 

شبی دیگر

آویشن وحشی

 

شیر بز را هم چشیده ام

 

هسته ی میوه ها را بلعیده ام

 

نشخوار زنبور را

از کندو دزدید ه ام

 

از تو که پنهان نیست

من خورده ام

این تهوع شیرین را!

 تو را هم بلعیده ام

به همراه تمام فرزند خوانده هایت

 

تشریحم کنی

من مفعول با واسطه ام

فراتر از X

بی حد تر از Y

نتیجه ای مجهول

 

تحریکم کنی

شاعری هستم

صاحب زمین

صاحب زمان

باهزار احتمال شیطانی

 

خود ارضائی را از تو یاد گرفته ام

من هم می زایم

بی آنکه همبستر شوم

 و شیطان مترادف من است

وقتی به نیت تو پایین میکشم بالاتنه ام را به سمت پایین تنه

 و تو سعی می کنی

دست افلاطون را از پشت ببندی

در لحظه ی ایمان من به "این همانی "

  

(اه که چقدر مقدس شده ای

در لحظه های دور از من

که نامت را به خردی نوشتن

انگشتانم را سنگ می کند)

  

همانجایی که هستی بمان.

 تو از دور بزرگی

برخلاف خورشید

برعکس ستاره

 

و من این بار تو را از نزدیک خواهم زایید

 

فکر سوره ای باش

که لم یلد و لم یولد نداشته باشد...

 

ساناز-23 اکتبر 2009


 

نوشته شده توسط ساناز در جمعه یکم آبان 1388 ساعت 19:48 موضوع | لینک ثابت


سقوط

 

 

ما زاده شدیم

وقتی مردی

با زنی برهنه خوابید

 

زاده شدیم

راس ساعت ِ خون و فریاد

 

و درد ِ سرکشی

ما را مژده داد به زمین

 

به زمین

که پوستش از جنازه های پیر

کهیر زده بود

و هیچ درختی

به سبز شدنش شهادت نمی داد

 

چهارپایی بودیم معصوم

وقتی روی زمین کشیده می شدیم

و پرت می شدیم به آسمان

تا ارتفاع را تجربه کنیم

 

در اولین سقوط

رم کردیم

و از آسمان ترسیدیم

 

دستهایمان را به سمت دیوار بردیم

 

و دیوار اولین تجربه ی ما بود

وقتی روی پاهایمان ایستادیم

 

یک

   دو

      سقوط

 

دو

   سه

      چهار

           سقوط

 

دستها را تجربه کردیم

 

مهربانترینش

ما را از شیر گرفت

و پستانش خشکید 

  شیر خشک خوردیم

و پستانهایمان چون گناه کبیره ای

روی تنمان رویید

و عورتمان را در روشنایی روز پنهان کردیم

تا شب هجویم بیاوریم

 

راس ساعت ِ خون و فر یاد

 

شب دومین تجربه ی ما بود

 

چهار

     پنج

           سقوط

 

پنج

        شش

                هفت

                      سقوط

 

 

ما بخشوده شدیم

وقتی " شب " را   لای " دیوار " پنهان کردیم

 

پنجره را با پرده

در را با قفل

و خود را

با چهار دیوار در شب

 

 

نفسمان گرفت

 

آن سوی دیوار

سایه های پرده بود

 

و مهتاب نتوانست

 مخفف آفتاب شود

 

ما اسیر شدیم

و این سومین تجربه ی ما بود

 

دیوارها را ریختیم

  هفت

       هشت

               سقوط

هشت

        نه

             ده

                   سقوط

 و دیدیم

 مردی آن سوی دیوار

با زنی برهنه

سیب می خورد

.

.

.

.

دوباره از یک بشمار

تا باهمین شعر سقوط کنیم

 

ما زاده شدیم

 

 

این آخرین تجربه ی ما بود !

 

 

 


 

نوشته شده توسط ساناز در دوشنبه ششم مهر 1388 ساعت 3:49 موضوع | لینک ثابت


تقدیم به شهریور

 

حسین خوب و صمیمی

سپاس از مهربانی ات

سپاس از بودنت

و سرودن خاطرات من به زبانی دیگر.

تا همیشه سپاس.

 

 

„Sein oder Nichtsein“

 

Ich weiß nicht

ob du vor Schmerzen flohst

oder vor mir

 denn meine Hände schmecken nach Schmerz

und meine Stimme gleicht den Beichten des Wolfes

 

Ich sprach mit dir über die Rastlosigkeit der letzten Jahre

und infizierte nach deinem Vorschlag

mein Pseudoleben

und die Seelenwanderung unserer unvollkommenen Erinnerungen

mit einer schmerzhaften Reife

 

Welch grauenhaftes Geständnis

als meine Hände vor deiner Stimme zitterten

und meine Augen deine nichtgesehenen Lippen küssten

Du warst Zeuge

wie meine zarten Worte den Gedichten glichen

und wie ich vor lauter Worterschöpfung

die Zeit mit den Füßen zerdrückte

Ich brannte

deutlicher als die Mundart der Sonne

und mischte meinen bitteren weiblichen Edelmut

mit dem Tabak meiner Zigarette

und zündete ihn an

um den Fluch dieser Entfernung nicht zu spüren

 

Wenn du nur

die Erhabenheit meiner Einsamkeit nicht gestört hättest!

 

Ich hasse das Anstarren der Sonne im Fenster

denn die Freigebigkeit der Wolken hat mich gelehrt zu regnen und zu vergehen

 

Nun schenke ich all die Spiegel

dem Rest deiner Tage

damit die Widerspiegelung deines Lachens

dich berauscht

 

„Sein oder Nichtsein

darum geht es nicht

es geht um dein Bistnicht

und Warstnicht

 

Sanaz Zaresani

Aus dem Persischen von Hossein Mansouri

 

 

متن فارسی شعر

"بودن یا نبودن "

نمی دانم از درد گریختی

یا من ؟!

که دستهایم طعم درد می دهد

وصدایم شبیه توبه ی گرگ است !

 

من از آواره گی _ سالهای _ پیش از این  با تو حرف زدم

و زندگی مستعارم را

به پیشنهاد تو

از تناسخ خاطره های ناقصمان

به بلوغ دردناکی مبتلا کردم

 

 

چه اعتراف سهمناکی بود

وقتی دستهایم برابر صدایت لرزید

و نگاهم لبهای ندیده ات را بوسید

 

تو می دیدی چگونه حرفهای تردم

شبیه شعر می شود

و من از ستوه این همه حرف

چگونه زمان را زیر پاهایم له می کنم ؟

 

 

من صریح تر از لهجه ی آفتاب سوختم

و این شهامت  تلخ زنانه را

لای سیگارهایم سوزاندم

تا هیچ نبینم از این نفرین فاصله ها .

 

ولی کاش

شکوه تنهاییم را نمی آشفتی !

 

من ا ز زل زدن خورشید

روی پنجره بیزارم

و بخشش ابر

یادم داد که ببارم وبگذرم...

 

حالا آینه ها را

به باقی روزهای تو تقدیم می کنم

تا از انعکاس خنده هایت مست شوی

 

"بودن یا نبودن "

مسئله این نیست

 

حرف سر _ نیستی  و نبودن توست.

 


 

نوشته شده توسط ساناز در جمعه ششم شهریور 1388 ساعت 23:34 موضوع | لینک ثابت


شعری برای یک زن اسکیمو

سانفرانسیسکو شهر سختی است برای نوشتن

 

قسطنطنیه هم همینطور

 

 

یا کنار دریاچه ی Chargoggagoggmanchaoggagoggchaubunaguhgamaugg

هیچ سرخپوستی شاعر نمی شود

 

درست است که آخماتوا

با آن نام سخت و خشکش

که آرواره می طلبد برای تلفظ

شاعر اشک و آفتاب بود

 

ولی من تمام زنان روسی را "آنا" صدا میکنم

 

 

 

من فقط یک بار نام" كريستين كاشور" را

آنهم از سر تصادف

 لای روزنامه ای دیدم

که لایش سبزی بود

 

این که او که بود ؟ یا اصلن بود یا نبود

لای گل و چند ترتیزک

کثیف شده بود

 

 

یک بار فرض کردم کاپرفیلد

محمد دوباره ایست

که معجزه اش دیوار است

 

که معجزه اش دیوار بود

 

و کفر

آن سوی دیوارهاست

و کفر _ آن سوی دیوارها زیباست

 

 

ما

باهم از دیوار گذشتیم

 

من روسپی شدم!

او سوپر من!

 

با تمام این حرفها

قسطنطنیه سخت تر از سانفرانسیسکوست

برای خواندن

 

و کنار آن دریاچه ی نامش طولانی

هیچ سرخپوستی شاعر نخواهد شد

حتی اگر نامش "امیلی " باشد

 

راستی

اسکیموها مگر آدم نیستند ؟

 

پس چرا هیچ کتابی از قطب شمال

یا قطب جنوب

در کتاب فروشی سر چهارراه

که همیشه سرد است

نیست؟

 

اصلن چقدر ما از ته دنیا عقب افتاده ایم

که فکر میکنیم

با سیگار برگ hoyo de monterrey

می شود عمیق فکر کرد

 

یا با بوی Dolce & Gabana

می توان سکسی شد

 

این سطر بر وزن " رهبرما آن طفل 13 ساله هست " نیست

 

این سطر مستقل است

و در خصوص زنی است  ، ساکن قطب جنوب:

 

به نظرمن گرم ترین زن همان زن اسکیموست بی Dolce & Gabana

که می تواند کنار آن همه یخ عریان شود

عاشق شود

شاعر شود

 

حتی اگر نامش را کسی نشنیده باشد .

 


 

نوشته شده توسط ساناز در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388 ساعت 23:11 موضوع | لینک ثابت


تو به زبان دیگر

 

 حسین خوب و همیشه نازنین

من مهربان نیستم ...صمیمی ؟ شاید

اما تو                                                                 

چه صمیمانه مهربانی !

 

هر آنچه از مهر به یاد دارم  صمیمانه تقدیمت می کنم .

ساناز- ۱ آگوست ۲۰۰۹

 

 

 

Wenn du herabsinkst

in die Innenräume meines Daseins

und meinen Puls

von Kopf bis Fuß zum Tanzen bringst

verwandle ich die Trauben in Wein

während die naiven Schmetterlinge

aus den verwelkten Blüten meines Teppichs

Honig saugen

 

Ich bin unruhiger

als die Bewohner aller Fenster

und schlafloser

als die Wasservögel dieser Stadt

und die Offenbarungsverse meiner Gedichte

riechen aus Wehmut jede Richtung des Himmels

 

Da deine Hände nun

aus der Ferne meine Haut beschatten

und mir jeden Tag eine Prise Sonne zum Kosten geben

tue etwas

damit ich die Frechheit dieser Entfernung

ein wenig geduldiger ertrage

denn es gibt viele grundlose Abstände zu verdauen

und ich bin so sehr eine Frau

egal wie dreißigjährig ich bin.

 

Sanaz Zaresani

Aus dem Persischen von Hossein Mansouri

 

 (مهر به حسین منصوری همیشه خوب به خاطر تمام خوبیهایش و ترجمه ی این شعر )

 

 


وقتی رسوب می کنی لابه لای بودنم

 

و نبض را در پای تا سرم می رقصانی

انگور را

روی شاخه شراب می کنم

و پروانه های ساده دل

از مرده گی _ محو _ گلهای قالی ام

شهد می مکند

 

من از اهالی تمام پنجره ها بی قرارترم

 و از مرغان دریایی این شهر بی خواب تر

 و آیه های شعر من

از سر دلتنگی

هر سوی آسمان را بو می کشند

 

 حال که دستانت از دور

روی پوستم سایه انداخته

و هر روز

تکه ای از خورشید را به من می چشانی

کاری کن

گستاخی این فاصله ها را

کمی صبورانه تر ببینم

 

هر قدر هم که سی ساله باشم

باز برای هضم این همه مسافت بی دلیل

بیش از اینها زنم.

 


 

نوشته شده توسط ساناز در یکشنبه یازدهم مرداد 1388 ساعت 1:56 موضوع | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting