تردستی حروف محدود

مهر به پدر و مادرم به خاطر صبوری با شعرهای من
مهر به امین صداقت به احترام شش سال زندگی مشترک
مهر به پیام یزدیان به خاطر حضور پررنگ مادی و معنوی اش در پیدایش این کتاب و شعرهایم
مهر به حسین منصوری و سپاس ویژه از ایشان به خاطر ویرایش کتاب و برگردان اشعارم به زبان آلمانی .
ساناز زارع ثانی
مونیخ .نوامبر2009
24ساعت
پتو را کنار زدیم
و روز آغاز شد
من از پشت پنجره خیابان را ندیدم
درخت را ندیدم
سایه های مُثل افلاطون را هم ندیدم
من زندگی را دیدم
که با ریه های سرد نفس نفس میزد
و زانوانش از ناامیدی سست می شد
و خورشید را
که سراسیمه می دوید از کرانۀ باختری به کرانۀ خاوری
تا لحظه را در کهکشان تفسیر کند
ما زمان را به کارخانه های سواچ سپردیم
با سکه هایمان گوسفند ها را شمردیم
و با گندمهای کهنه نان بیات پختیم
جهان سیاه شد
پتو را کشیدیم
و شب ادامه داد خودش را .
ساناز- نوامبر۲۰۰۹
ترجمه آلمانی شعر توسط حسین منصوری
Die Decke zogen wir weg
und der Tag begann
Aus dem Fenster
sah ich keine Straße
und keinen Baum
auch die Schatten des platonischen Höhlengleichnisses
sah ich nicht
Ich sah nur das Leben
das mittels kalten Lungen keuchte
und seine Knie
vor lauter Enttäuschung weich wurden
und ich sah wie die hastige Sonne
von der Westküste Richtung Ostküste raste
um den Augenblick zu erläutern
in der Milchstraße
Die Zeit überließen wir den Swatch-Betrieben
und mittels unseren Münzen
zählten wir unsere Schafe
und backten mit steinalten Weizen
gammeliges Brot
Die Welt wurde schwarz
Wir krochen unter die Decke
und die Nacht setzte sich fort
Sanaz Zaresani
Aus dem persischen von Hossein Mansouri
بهشت، دوزخ، برزخ
در شب عروسی کژدمان
رقص در پنجه ها میرقصید
و شب چون خوابی نازک و کمرنگ
پخش می شد روی سرگردانی لحظه ها
ما گوش دادیم
به ترانۀ شرم آگین تن هامان
به اشارۀ باریک انگشتانمان
و به آیه های مخفی رگهامان
در مسیر گردش خونی
با دمای فشردۀ یکدست
دوزخ درون ما میسوخت
و بهشت روی پوستمان
و ارواح برزخی ما
در شب عروسی کژدمان
پنجه در پنجه میرقصیدند.
ترجمۀ شعر به زبان آلمانی : حسین منصوری
In der Hütte
In der Hochzeitsnacht der Skorpione
tanzte der Tanz in den Scheren
und die Nacht
breitete sich gleich einem fahlen zarten Schlaf
über das Umherirren der Augenblicke aus
Wir lauschten
dem scheuen Lied unserer Körper
der dünnen Andeutung unserer Finger
und den geheimen Offenbarungsversen unserer Adern
auf der Strecke eines blutigen Kreislaufs
mit seiner geballten einheitlichen Temperatur
Die Hölle brannte in unserem Innern
das Paradies auf unserer Haut
und unsere fegefeurigen Seelen
tanzten
ineinander verkrallt
in der Hochzeitsnacht
der Skorpione
Sanaz Zaresani
Hütte, 17. Nov. 2009
Aus dem Persischen von Hossein Mansouri
کتیبۀ تصویری
اگر زنی غارنشین بودم
و عاشق مردی غارنشین میشدم
بی شک عاشقانه ترین کتیبۀ تصویری
دفتر شعر من میبود
با کنده کاری های بوسه اش.
Wäre ich eine Höhlenfrau
und hätte ich mich in einen Höhlenmann verliebt
wäre die verliebteste Bildinschrift
zweifelsohne
das Heft meiner Gedichte
mit all den Gravuren
seiner Küsse
با سپاس از حسین منصوری عزیز به خاطر ترجمۀ این شعر به زبان آلمانی
سوره ی نو
من مفعول با واسطه ام
مشتقی از X و Y در لحظه ی ارگاسم
تابعی همانی
روی سطح بازیگوش آب
درخت
شکل دیگر من است
وقتی سبز می شوم
و برف
ترجمه ی کم کم من است
وقتی که سرد می شوم و سپید
تفاوت من با تو
در بهم ریختگی واژه هاست
تو می زایی و بزرگ میشوی
من بزرگ می شوم و می زایم
و سرانجام
زمین از آن من است !
زمان از آن من است !
(بامن مجادله کن
اگر واژه از آن توست )
***
شبی در سفره ی ما
گوشت عقاب بود
شبی دیگر
آویشن وحشی
شیر بز را هم چشیده ام
هسته ی میوه ها را بلعیده ام
نشخوار زنبور را
از کندو دزدید ه ام
از تو که پنهان نیست
من خورده ام
این تهوع شیرین را!
تو را هم بلعیده ام
به همراه تمام فرزند خوانده هایت
تشریحم کنی
من مفعول با واسطه ام
فراتر از X
بی حد تر از Y
نتیجه ای مجهول
تحریکم کنی
شاعری هستم
صاحب زمین
صاحب زمان
باهزار احتمال شیطانی
خود ارضائی را از تو یاد گرفته ام
من هم می زایم
بی آنکه همبستر شوم
و شیطان مترادف من است
وقتی به نیت تو پایین میکشم بالاتنه ام را به سمت پایین تنه
و تو سعی می کنی
دست افلاطون را از پشت ببندی
در لحظه ی ایمان من به "این همانی "
(اه که چقدر مقدس شده ای
در لحظه های دور از من
که نامت را به خردی نوشتن
انگشتانم را سنگ می کند)
همانجایی که هستی بمان.
تو از دور بزرگی
برخلاف خورشید
برعکس ستاره
و من این بار تو را از نزدیک خواهم زایید
فکر سوره ای باش
که لم یلد و لم یولد نداشته باشد...
ساناز-23 اکتبر 2009
سقوط
ما زاده شدیم
وقتی مردی
با زنی برهنه خوابید
زاده شدیم
راس ساعت ِ خون و فریاد
و درد ِ سرکشی
ما را مژده داد به زمین
به زمین
که پوستش از جنازه های پیر
کهیر زده بود
و هیچ درختی
به سبز شدنش شهادت نمی داد
چهارپایی بودیم معصوم
وقتی روی زمین کشیده می شدیم
و پرت می شدیم به آسمان
تا ارتفاع را تجربه کنیم
در اولین سقوط
رم کردیم
و از آسمان ترسیدیم
دستهایمان را به سمت دیوار بردیم
و دیوار اولین تجربه ی ما بود
وقتی روی پاهایمان ایستادیم
یک
دو
سقوط
دو
سه
چهار
سقوط
دستها را تجربه کردیم
مهربانترینش
ما را از شیر گرفت
و پستانش خشکید
شیر خشک خوردیم
و پستانهایمان چون گناه کبیره ای
روی تنمان رویید
و عورتمان را در روشنایی روز پنهان کردیم
تا شب هجویم بیاوریم
راس ساعت ِ خون و فر یاد
شب دومین تجربه ی ما بود
چهار
پنج
سقوط
پنج
شش
هفت
سقوط
ما بخشوده شدیم
وقتی " شب " را لای " دیوار " پنهان کردیم
پنجره را با پرده
در را با قفل
و خود را
با چهار دیوار در شب
نفسمان گرفت
آن سوی دیوار
سایه های پرده بود
و مهتاب نتوانست
مخفف آفتاب شود
ما اسیر شدیم
و این سومین تجربه ی ما بود
دیوارها را ریختیم
هفت
هشت
سقوط
هشت
نه
ده
سقوط
و دیدیم
مردی آن سوی دیوار
با زنی برهنه
سیب می خورد
.
.
.
.
دوباره از یک بشمار
تا باهمین شعر سقوط کنیم
ما زاده شدیم
این آخرین تجربه ی ما بود !
تقدیم به شهریور
حسین خوب و صمیمی
سپاس از مهربانی ات
سپاس از بودنت
و سرودن خاطرات من به زبانی دیگر.
تا همیشه سپاس.
„Sein oder Nichtsein“
Ich weiß nicht
ob du vor Schmerzen flohst
oder vor mir
denn meine Hände schmecken nach Schmerz
und meine Stimme gleicht den Beichten des Wolfes
Ich sprach mit dir über die Rastlosigkeit der letzten Jahre
und infizierte nach deinem Vorschlag
mein Pseudoleben
und die Seelenwanderung unserer unvollkommenen Erinnerungen
mit einer schmerzhaften Reife
Welch grauenhaftes Geständnis
als meine Hände vor deiner Stimme zitterten
und meine Augen deine nichtgesehenen Lippen küssten
Du warst Zeuge
wie meine zarten Worte den Gedichten glichen
und wie ich vor lauter Worterschöpfung
die Zeit mit den Füßen zerdrückte
Ich brannte
deutlicher als die Mundart der Sonne
und mischte meinen bitteren weiblichen Edelmut
mit dem Tabak meiner Zigarette
und zündete ihn an
um den Fluch dieser Entfernung nicht zu spüren
Wenn du nur
die Erhabenheit meiner Einsamkeit nicht gestört hättest!
Ich hasse das Anstarren der Sonne im Fenster
denn die Freigebigkeit der Wolken hat mich gelehrt zu regnen und zu vergehen
Nun schenke ich all die Spiegel
dem Rest deiner Tage
damit die Widerspiegelung deines Lachens
dich berauscht
„Sein oder Nichtsein“
darum geht es nicht
es geht um dein Bistnicht
und Warstnicht
Sanaz Zaresani
Aus dem Persischen von Hossein Mansouri
متن فارسی شعر
"بودن یا نبودن "
نمی دانم از درد گریختی
یا من ؟!
که دستهایم طعم درد می دهد
وصدایم شبیه توبه ی گرگ است !
من از آواره گی _ سالهای _ پیش از این با تو حرف زدم
و زندگی مستعارم را
به پیشنهاد تو
از تناسخ خاطره های ناقصمان
به بلوغ دردناکی مبتلا کردم
چه اعتراف سهمناکی بود
وقتی دستهایم برابر صدایت لرزید
و نگاهم لبهای ندیده ات را بوسید
تو می دیدی چگونه حرفهای تردم
شبیه شعر می شود
و من از ستوه این همه حرف
چگونه زمان را زیر پاهایم له می کنم ؟
من صریح تر از لهجه ی آفتاب سوختم
و این شهامت تلخ زنانه را
لای سیگارهایم سوزاندم
تا هیچ نبینم از این نفرین فاصله ها .
ولی کاش
شکوه تنهاییم را نمی آشفتی !
من ا ز زل زدن خورشید
روی پنجره بیزارم
و بخشش ابر
یادم داد که ببارم وبگذرم...
حالا آینه ها را
به باقی روزهای تو تقدیم می کنم
تا از انعکاس خنده هایت مست شوی
"بودن یا نبودن "
مسئله این نیست
حرف سر _ نیستی و نبودن توست.
شعری برای یک زن اسکیمو
سانفرانسیسکو شهر سختی است برای نوشتن
قسطنطنیه هم همینطور
یا کنار دریاچه ی Chargoggagoggmanchaoggagoggchaubunaguhgamaugg
هیچ سرخپوستی شاعر نمی شود
درست است که آخماتوا
با آن نام سخت و خشکش
که آرواره می طلبد برای تلفظ
شاعر اشک و آفتاب بود
ولی من تمام زنان روسی را "آنا" صدا میکنم
من فقط یک بار نام" كريستين كاشور" را
آنهم از سر تصادف
لای روزنامه ای دیدم
که لایش سبزی بود
این که او که بود ؟ یا اصلن بود یا نبود
لای گل و چند ترتیزک
کثیف شده بود
یک بار فرض کردم کاپرفیلد
محمد دوباره ایست
که معجزه اش دیوار است
که معجزه اش دیوار بود
و کفر
آن سوی دیوارهاست
و کفر _ آن سوی دیوارها زیباست
ما
باهم از دیوار گذشتیم
من روسپی شدم!
او سوپر من!
با تمام این حرفها
قسطنطنیه سخت تر از سانفرانسیسکوست
برای خواندن
و کنار آن دریاچه ی نامش طولانی
هیچ سرخپوستی شاعر نخواهد شد
حتی اگر نامش "امیلی " باشد
راستی
اسکیموها مگر آدم نیستند ؟
پس چرا هیچ کتابی از قطب شمال
یا قطب جنوب
در کتاب فروشی سر چهارراه
که همیشه سرد است
نیست؟
اصلن چقدر ما از ته دنیا عقب افتاده ایم
که فکر میکنیم
با سیگار برگ hoyo de monterrey
می شود عمیق فکر کرد
یا با بوی Dolce & Gabana
می توان سکسی شد
این سطر بر وزن " رهبرما آن طفل 13 ساله هست " نیست
این سطر مستقل است
و در خصوص زنی است ، ساکن قطب جنوب:
به نظرمن گرم ترین زن همان زن اسکیموست بی Dolce & Gabana
که می تواند کنار آن همه یخ عریان شود
عاشق شود
شاعر شود
حتی اگر نامش را کسی نشنیده باشد .
تو به زبان دیگر
حسین خوب و همیشه نازنین
من مهربان نیستم ...صمیمی ؟ شاید
اما تو
چه صمیمانه مهربانی !
هر آنچه از مهر به یاد دارم صمیمانه تقدیمت می کنم .
ساناز- ۱ آگوست ۲۰۰۹
Wenn du herabsinkst
in die Innenräume meines Daseins
und meinen Puls
von Kopf bis Fuß zum Tanzen bringst
verwandle ich die Trauben in Wein
während die naiven Schmetterlinge
aus den verwelkten Blüten meines Teppichs
Honig saugen
Ich bin unruhiger
als die Bewohner aller Fenster
und schlafloser
als die Wasservögel dieser Stadt
und die Offenbarungsverse meiner Gedichte
riechen aus Wehmut jede Richtung des Himmels
Da deine Hände nun
aus der Ferne meine Haut beschatten
und mir jeden Tag eine Prise Sonne zum Kosten geben
tue etwas
damit ich die Frechheit dieser Entfernung
ein wenig geduldiger ertrage
denn es gibt viele grundlose Abstände zu verdauen
und ich bin so sehr eine Frau
egal wie dreißigjährig ich bin.
Sanaz Zaresani
Aus dem Persischen von Hossein Mansouri
(مهر به حسین منصوری همیشه خوب به خاطر تمام خوبیهایش و ترجمه ی این شعر )
وقتی رسوب می کنی لابه لای بودنم
و نبض را در پای تا سرم می رقصانی
انگور را
روی شاخه شراب می کنم
و پروانه های ساده دل
از مرده گی _ محو _ گلهای قالی ام
شهد می مکند
من از اهالی تمام پنجره ها بی قرارترم
و از مرغان دریایی این شهر بی خواب تر
و آیه های شعر من
از سر دلتنگی
هر سوی آسمان را بو می کشند
حال که دستانت از دور
روی پوستم سایه انداخته
و هر روز
تکه ای از خورشید را به من می چشانی
کاری کن
گستاخی این فاصله ها را
کمی صبورانه تر ببینم
هر قدر هم که سی ساله باشم
باز برای هضم این همه مسافت بی دلیل
بیش از اینها زنم.
من خاطره ام
روبروی تو ایستاده ام
با دو چند خط روی پیشانی
دوچند خط روی پهنه ی دستانم
و دوچند خط روی دفترم
و این سرنوشت را با تو حرف میزنم
آفتاب می شوی
من زرد ، گردان _ تو
آفتاب گردان تو
پنهان می شوی
پشت شب
پشت کوه
می شوم
مهتاب گردان تو
از بسیاری _ حرف با تو
شاعر شده ام
من همان بانوی پریشان شعرم
که حالا
تنم
نان اقاقی هاست
و رگهام
آوند ستبر خارهای نستوه
پر از زمین شده ام
و زمین پر شده از من
و سایه های بازمانده از من
رستاخیز ترسناکی است
که خواهر بی سببم را
که شبیه سرنوشت _ کوچک من است
می هراساند از من
و تو را
هی غریبه تر می کند با من
من قهوه ی تلخ نوشیده ام
با کنیاک
و تو را در ته مانده ی این فنجان وارونه
مثل صراحت دستهایم دید ه ام
از هزارو سیصد و هزارو سیصد و هزارو سیصد ها پیش
به یاد دارم تو را
به یاد آر مرا
من خاطره ام !
ساناز-۱۸ جولای۲۰۰۹
تقدبم به Tuana زیباترین خاطره ی او...
این نیستی _ بی مقدار
که هجوم آورده روی مقدار های زندگی ات
این تلخی _ پوسیده
که می گزد تمام استخوانهایت را
شبانه شب
ردپای مرگ را
روی دفترت تعقیب میکند انگار
زبان تو کبود است
از حرفی که نمیزنی
یا گلویی که نمی بخشی اش به حرف
روی تراکم بازوان تو
پوست از استخوان می گریزد
و خون از هیجان
و هیچ خاطره ای
تو را به این همه دفتر پراکنده ی ویلان
سرگرم نخواهد کرد
آه ای آنکه نامت را نمیدانم از درد !
آه ای آنکه نامم را نمی پرسی از شرم !
و زبانت از محله ی من کمی دور تر است
و هرچه من آواز می خوانم
تو خیال می کنی حرف می زنم
به لهجه ی پوسیده
من از بیگانه گی یک ابر
پرت شده ام مرد !
تکه های مرا می چینی کنار هم
که شبیه زن شوم ؟
مرا صدا میکنی
Tuana
که شبیه معشوقه ی مرده ات شوم
و برقصم
و برقصم
و برقصم
و تو ایمان بیاوری
به رستاخیزی که
پیش من از شرم
معجزه نمی کند ...
کدام چینی بند زده را
جای قناری می فروشی ؟!
بیهوده تکرار نکن لحظه های منفردت را
که این حریم جای من نیست .
ای آنکه نامت را نمیدانم از درد
و نامم رانمی پرسی از شرم
من معشوقه ی ابلیسم
بانوی حرمسرا
بیوه زن چند مرد _ مرده
و لای پوسیدگی دندانهای شیری ام
طعم مندرس حرف
متعفن شده
نه بوی مادر میدهد تنم
نه فریب زنانه
خنده های من از دندان پرند
و از رشته رشته ی موهای من
صدای بی سببی می آید
شبیه مرثیه های به هم ریخته
به خنده های من اعتماد نکن !
پشت این شباهت درد آور
هیچ بوسه ای زنده نخواهد شد .
من فقط با Tuana نسبت زنانه ای دارم
سیب
و دونیمه ی سیب !
بهشت زیر پای ما له شده دیگر
بس که پایکوبی کردیم
برای عروسی دخترکان زنده به گور شده
به دوزخ بیا
و عشق را حواله کن به دلفریبی _ حرف _کولیان _کف بین
خبر از معشوقه ها خواهد رسید روزی !!!!
روزی از همین روزها
چشمانت را آرام ببند
و گوش کن به سرود گردباد
برقص
بیهوده تر از عشق
بیمارتر از دیوانه های غلیظ
فرتوت تر از این همه شعر
زمین پر از برزخ شده مرد
و باغهای خشخاش را
مترسک خدا تاریک کرده
و تمامی ارواح در این شاهراه حیران نشسته اند
در انتظار روزی از روزها...
مرگ اکسیر جاودانگیست
بیدارش نکن از مرگ!
او پژواک نخواهد شد...
برقص برهمای برهنه ...
تمام محتوای عشق را
با عاشقان یکدست
و معشوقان وصله خورده ی خیالی
به جنگ خوانده ام
دو به دو
تن به تن
من با تو
گریه کن !
این سطر نوبت توست
گلایه کن !
این آه سهم توست
بند زده ام
تو را
بارها و سالها
و حالا
می سپارمت به دست _دریای دم_ دست
طوفان که قیام کند
من موج خواهم شد
تو خیال
خواهمت برد
به دور
به محو ...
خواهمت رقصاند
به سبک آواز مرغان گرسنه
خواهمت چرخاند
مثل برهمایی دور آتش
برقص برهمای برهنه!
برقص
مثل سرگیجه های من
دور شهر
این شهر
از هر طرف
به دریای آزاد راه دارد
و ماهیان روسپی اش
حافظه دارد
من از ماهی زاده شده ام
نه از مادرم
و خاندان نامعلوم من
نه مروارید شدند
نه فسیل
از این قبیله ی تلخ دریایی
فقط من ماندم
و حوضی به وحشت دریا
شب
زیر سرزنش ماه
روز
زیر مشت آفتاب
شبیه زنده گان ملموس
جنبیدم
گاه آرام
گاه بی تاب
و تصمیم قلابهای آغشته به کرم
مرا نه اسیر کرد
نه سیر
راه
همان راه همیشگی
و سرنوشت
نقطه ای سر سطر بود
که نه
تمام شد
نه شروع...
در دلهره ی آزادی رکسانا
تو این شعر رو دوست داشتی ...حتی به زبان محلی خودت برام نوشتی و خوندی .
نمیخواستم این شعر برای تو هم تعبیر بشه ...
ولی آخر این شعر سپیده رکسانا...مثل پایان شب سیه ...شب سیه ..سیه ...سیه....
مگه نه ؟
"I Will Become Wine."
My feet,
with all their feminine heights,
you buried in the ditch of your contempt…
My hands,
like vine leaves,
spread on the white of paper.
You came at night
and the grape clusters of my words
you plunged in a vat.
Let this, too, pass…
I am now sitting and waiting
for the wind to blow,
for the breeze to turn around,
and for the Earth to dance.
One day the blackness of my days
Will come to an end,
and I will become wine
پاهاي مرا
با تمام ارتفاع پاشنه ي زنانه ام
در گودي حقارت تان چال كرديد
گره زديد دستان مرا
به يورش سست چكمه هايتان
و تمام قدرت تان را
كه در باتومي خلاصه مي شد
بر صلابت شانه هاي من
فرود آورديد
چونان مترسكان
آويخته به دار ِ زمين
خشكيديد
و بادهاي هرجايي
عقربه ي قبله نماي تان را
مي چرخاند به سوي
استوايي ترين قطب
كه در مدار جاهليت دوران داشت
به مختصات عرض شبانه ي سياه و طول روزهاي تو خالي
گمان كرديد
قامتم بيهوده بلند و استوار است !؟
و چشمهايم بيهوده مي درند
پوست تمام حقيقتهاي نارس را !؟
نه
نه
نه
من عمري است
در برابر شما
شاهد واكنش سرد ستاره هايم
وجب به وجب
روي خيال كال تان قدم كوبيده ام
و در بيابان خالي افكارتان
صداي من
چون شيهه ي اسبهاي سركش
طنين انداخته
هنوز ايستاده ام
چون كاكتوسهاي برنده
ولي پر از جاري آب....
من حقارت تان را
چون فضله ي موشهاي كور
با جارو
به فاضلاب انداختم
كامي از سيگار گرفتم
و زير سنگيني آسمان دراز كشيدم
درمختصات صميمي ترين طول و عرض روزگار
و خيره شدم
به انتهاي غار تاريخ فرداهاي مان
همانجايي كه
هيچ چيزي
به وسوسه ي نور آميخته نبود....
و تا ادامه ي تاريكي فرو رفتم
خيره شدم در خيرگي
و به دنبال خلاصه ترين چشمك ستاره گشتم
سكوت بود.
و جنازه ي بي رمق خورشيد
روي زمين ذوب مي شد
دستهايم سوخت
چشمهايم آب شد
و روح ام تاول زد
اينگونه نبايد مي بود!
ولي بود !
ولي هست !
ولي خواهد بود !!!!!!!!!!!!
دستهاي ام
چون برگهاي تاك
پهن شدند
روي سفيد ِ كاغذها
وشبانه آمديد
خوشه هاي انگور كلام ام را
در خم فرو كرديد .
اين نيز بگذرد .........
در انتظار نشسته ام
بادها كه بوزند
نسيم كه بچرخد
زمين كه برقصد
سياهي روزهاي من
خواهند مرد
و من
شراب خواهم شد ..........
ساناز -۲ بعداز ظهر ...۱۰ بهمن ۸۶
من تعبیر شدم
مرگ روی تفاله های تلخ قهوه افتاده بود
چیزی شبیه 7
ساعت 7
یا 7 وعده ی دیگر
حرفی از دوشنبه
چند راه سفید تو خالی
و زنی با گلوی بارز
دستان خشکیده ی چوبی
و چشمان ناتنی
مردی شبیه تو
که شکل به هم ریخته ی مردانه ی من بود
در مغشوش ترین حاشیه ی فنجان
درد می کشید
پدرم
با زندگی مضطرب لرزانش
روی مادرم شرط بندی کرده بود
برای پیدا شدن من
مرد بی چاره
حافظ را واسطه کرده بود
برای شعری با قافیه ی " غم مخور"
و مثل ورد تکرار میکرد این دعای بیهوده را
و هی دلداری میداد مادرم را
که یائسه ای جوان بود
وگیسوانش را دور تا دور قهوه ریخته بود
مادرم
که سرنوشت ناخلفش را
طلسمی شبیه نعل اسب پوشانده بود
خوب میدانست که من
دوباره زاده نخواهم شد
و خواهران بی سببم را
هی می فشرد درون رحم فرسوده اش
وخواهرانم
که نام خانوادگی شان را می شمردند
با شعرهای من مرثیه ساخته بودند
و بی رمق
با معشوق های منفردشان
جنازه بازی می کردند
یک جنین پوسیده
که شبیه عروسک کودکی _ من بود
در باتلاق گاو خونی فنجان تلخ قهوه غرق می شد
خبری در راه بود
و من هیچ کجای این همه سیاهی نبودم...
مرگ روی تفاله های تلخ قهوه افتاده بود
و من
تمام شده بودم
قبل از اینکه مرگ
تمام تفاله های تلخ قهوه را سربکشد
عفریته های لجوج
کوهستان هوای تلخ زننده ای داشت
و هیچ کرم شب تاپی
جفتش را پیدا نکرد میان این همه تاریکی
مردم خیال میکردند که آخر الزمان شده
و هرچه ستاره بود
روی زمین ریخته .
ماه سلطنتش را به دست کبریت ها سپرده بود.
شب بوی سیگار میداد
و خورشید بابونه ای زرد بود
که صبح دم میکشید
و تمام تشنگان بیمار کوهستان را
جرعه جرعه سیراب میکرد
باد مثل زوزه گرگ می وزید
و اشباح پوسیده ی خاطرات چروک
روی درختهای بی تحرک مشکوک
می رقصیدند
دیدی چگونه نوعروسان دریایی
قربانی کوسه های برهنه شدند
و خون
که شبیه توهم پر رنگ یک جنایت بود
چگونه دریا را پوشاند
و این مردم ساده دل
که خیال کردند آخر الزمان شده
و قبول کردند که این سرخی
چیزی نیست جز
آشتی نیل و دریای سرخ
و چه آسوده قدم زدند
درست در موازات خط افق
و قلابهای ماهی را
آسوده پرتاب کردند
و آسوده مسابقه دادند
برای قتل عام ماهیان تمام آبهای آزاد ...
دیدی چگونه شبیه سکوت شدم
و این افریته های لجوج واژه ها
چگونه مرا به بازی گرفتند !!!
قرار بود من آخرین دختر گستاخ کوهستان باشم
قرار بود من تا آخرین حرف ، حرف بزنم
قرار بود ...
انگار حق با همین مردم ساده دل بود...
بت بزرگ
من روی بت بزرگ شرط بندی کرده ام
و تبر را دست تو داده ام
تا تو خدایی کنی
برای سهم باقی مانده ی چهار سوی تنم
ببین چه ماهرانه از این همه تنهایی
دیوار ساخته ام
و این همه شرک را
لابلای تنم
و سرانگشتان آلوده ام
پنهان کرده ام ؟
ابابیل را داد بزن از راه زمستانیشان
داد بزن ابابیل را
تا زنای محصنه ی مرا
سنگسار کنند
من در غیاب تو
با بت بزرگ خوابیده ام
و هیچ توبه ای
این همه زایش را انکار نمی کند
بگو خورشید را در پهنه ی صریح دست راستم بسوزانند
و ماه را
تکه تکه کن روی شرارت دست چپم
دفترم را
لای هر گنجه ی پوسیده ای که می خواهی پنهان کن
تا تمام موریانه ها
شعرهایم را بجوند
و هیچ نماند
برای اثبات من
یا تو
به جز ته مانده های اسم اعظم تو
چشمهایت را ببند
و تکه تکه کن
مرا
با تمام خدایی ات
تبر را دست تو داده ام
تا تو خدایی کنی .......
دیگر خیالم از همه سو راحت است ...
من راز فصلها را مي دانم
و حرف لحظه ها را مي فهمم
نجات دهنده در گور خفته است
و خاک ، خاک پذيرنده
اشارتيست به آرامش

اي يار، اي يگانه ترين يار
چه ابرهاي سياهي در انتظار روز ميهماني خورشيدند.
انگار در مسيري از تجسم پرواز بود که يکروز آن پرنده نمايان شدند
انگار از خطوط سبز تخيل بودند
آن برگ هاي تازه که در شهوت نسيم نفس مي زدند انگار
آن شعله هاي بنفش که در ذهن پاک پنجره ها مي سوخت
چيزي بجز تصور معصومي از چراغ نبود.

من سردم است و مي دانم
که از تمامي اوهام سرخ يک شقايق وحشي
جز چند قطره خون
چيزي بجا نخواهد ماند.
خطوط را رها خواهم کرد
و همچنين شمارش اعداد را رها خواهم کرد
و از ميان شکل هاي هندسي محدود
به پهنه هاي حسي وسعت پناه خواهم برد
من اين جزيره ي سرگردان را
از انقلاب اقيانوس
و انفجار کوه گذر داده ام
و تکه تکه شدن، راز آن وجود متحدي بود
که از حقيرترين ذره هايش آفتاب به دنيا آمد.
سلام اي شب معصوم!
سلام اي شبي که چشم هاي گرگ هاي بيابان را
به حفره هاي استخواني ايمان و اعتماد بدل مي کني
و در کنار جويبارهاي تو ، ارواح بيدها
ارواح مهربان تبرها را مي بويند
من از جهان بي تفاوتي فکرها و حرف ها و صداها مي آيم
و اين جهان به لانه ي ماران مانند است
و اين جهان پر از صداي حرکت پاهاي مردميست
که همچنان که ترا مي بوسند
در ذهن خود طناب دار ترا مي بافند
سلام اي شب معصوم
سلام ای شب معصوم
سلام ای شب معصوم

گفتم "برایم چراغ بیار"
پنجره فرصتی بود بین رابطه ی تو و آسمان
و دیوار
گلایه ای بیش نبود
وقتی از باد گریختی
و پرده ها را آویختی .
خبر نداشتی
وقتی آسمان را به اعتماد فانوسهای دریایی سپردی
موریانه ها نیمه ی ماه را جویدند
و شب
چنان سیاهی رفت
که خورشید راه مشرقی اش را گم کرد
و ستاره های آواره ی ساکت
از پستان دایه های مرده ی کهکشانهای همسایه
شیر خوردند
گفته بودم که باد
نتیجه ی ساده ی کشمکش تنفس ابرهاست
و هیچ سرنوشتی از رسیدن
در انتظار حرکت موذیانه ی ابرها نیست
گفته بودم که استوا
تقسیم ناعادلانه ی زمین است به رنگ سبز
و قطبها ی شمال و جنوب را
انجماد مرگ آوری تسخیر کرده
وقتی دسته های رمیده ی پرندگان خوشبخت
از قطبها برگشتند
دیدی که هیچ نامه ای به پایشان گره نخورده بود!
گفته بودم که کوهها از درد نگفته ای پرند
و نام این زخمهای چرکی مذاب
آتشفشان نیست
و کویر دریای سوخته ای است
که ماهیان را با موج مهربان می کند
در پهنه ی این عبرت
هر کاروانی که می گذرد
موسیقی شفافی از جرس را
برای ماهیان خفته می نوازد
از زندگی ترد پروانه ها برایت گفته بودم
گفته بودم که این همه شفیره ی نابالغ
زهدان نا امنی است
که پروانه ها را به سمت مرگ می برد
و در این فرصت محدود
نقش برجسته های وحشی و معصوم ـ این همه بال
تفسیر نخواهد شد
از " من " حرف زدم
که نتیجه ی مسلم یک احتمال هستم
و روی پیشانی پریشانم
خطوط منفرد کم رنگی است
که شبیه امتداد سرنوشت دخترکی است
"که یک شب او را باد با خود برد"
و این همه شعر
که چون دریچه ی عریانی
بین رابطه ی من و توست
شباهت سردرگم دستهای کسی است
که لای پنجه ها ی من خزیده
من از پشت همین دریچه بود
که بارها تو را صدا زدم
و نام تو را
که شبیه حس صمیمی یک پرستش بود
در مسیر گرایش گلهای آفتابگردان
با لهجه ی لاجوردی ام نوشتم
تو از آسمان گریختی
و دبوارها گستاخانه تو را بلعیدند
و اعتنا نکردی
به نت های خفیف " قناری غمگین "
که هر روز
راس ساعت 4
4" بار نواخت"
پنجره های زبان بسته را خاموش کردی
و برف مثل آخرین انتقام آسمان از زمین
یکریز هجوم آورد
به سمت سقوط
گفتم "برایم چراغ بیار "
و با من به ایوان بیا
تا انگشتانمان را " بر پوست کشیده ی شب " بکشیم
گفتم "همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد "
دیدی که هیچ تناسخی از رابطه
این مرگ را انکار نکرد !
"باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم "
روز هشتم
زمان می خزد
و رد می شود از کنار تمام خرگوشان.
شباهت روزمره ی ساعت
که از بازی ماه و خورشید مشتق شده
شبیه هیچ گذشتنی نیست
و این " هر روزها" که طعم چای کیسه ای می دهد
هیچ نسبتی با اعداد تقویم ندارد
من به این رابطه مشکوکم.
به رابطه ی مشکوک تولد و مرگ مشکوکم
و چنان سخاوتمندانه سردرگمم
که نشانی مختصری از هیچ خیابانی را نمیدانم
باور کن توطئه ی هیچ ستاره ی مرده ای
مرا به نور نفریفت
و این تنفس مصنوعی
که هر روز با ریه های من بازیگوشی می کند
طعم لزج مرگ را زیر زبانم بخار نکرد
میدانم که صبح دلیل ناقصی است برای بیدار شدنم
و شب
شبیه هیچ یک از خوابهای من نیست
من هفت روز هفته را باانگشتان کرختم شمرده ام
و این سلسله ی تکراری از یک تا 7 را
به گردن هیچ تقدسی نیاویخته ام
من روز هشتم را به انتخاب خودم خلق کرده ام
و در این مختصات
که شبیه خاطرات پس از مرگ شماست
زنده زنده نفس کشیده ام
روی واژه ها را با مرگ پوشانده ام
و این همه فریاد را
ماهرانه
چون آوازی متبرک
لای بی حوصلگی زمان جا داده ام
لای تمام شعرهایم را بگرد.
تمام شعرهای عاشقانه ام را
که از تشنگی سیرابند
و نگاه کن به مقدس ترین مریم عریانی
که لای 32 حرف پنهان است
ببین چگونه تمام تنم را
به صلیب کشیده ام
و هیچ ترسی ندارم از دستهای بی خبر
که در خلوت پوسیده ای
با حروف انحصاری من جفت گیری می کنند
من از مرگ پرم
و روی جنازه ام هزار تابوت روییده
و وسوسه ی روزهای نیامده
شبیه بعید ترین فعلی است
که هیچ حال مرا صرف نمی کند
و این همه لحظه ی کتک خورده
که مثل رخت های چرک
روی هم تلنبار شده
نسبتی با بُعد شعرهای من ندارد
ببین چگونه زمان می خزد
و چگونه تمام خرگوشان از این عبور جا مانده اند
من هیچ ارثیه ای را
برای بعد از روز هشتم بسته بندی نکرده ام
فقط دلم خوش است به کوچه هایی که هر روز پیاده از آنها رد میشوم
و عابران روزمره
که با واکنش دستهایشان
مرا یاد شاعره گی ام می اندازند
من تمام روز سرگرم این معصیتم.
زمان تمام خواهد شد
مثل سیگاری از سر دلتنگی .
و عقربه ها هر چقدر هم که ولگردی کنند
باز هیچ چیز شبیه روز اولش نخواهد شد
من به روز هشتم هفته می اندیشم
که شبیه هیچ مختصاتی از این همه بُعد نیست
وشمردن لحظه هایش
کار انگشتهای تکراری نیست
من در این روز هشتم
به آفرینش یک خدای منطقی
که اندازه ی تمام چشمهاست ، مشغولم
و این خدا ی دست پروده ی من
بزرگتر از آنی نیست که وصف نشود
من هیچ معجزه ای را
از آستینم بیرون نخواهم کشید
و هیچ کتاب گنگی را برای تو به یادگار نخواهم گذاشت
من با برگهای آواره در باد
با تو حرف خواهم زد
و تو صدای مرا
از لای دفتری خواهی شنید
که شبیه هیچ غاری نیست
و به هیچ فلسفه ی تاریخی آلوده نشده
و هنوز بوی دستهای مرا دارد
من ساده تر از اینها با تو حرف خواهم زد
نزدیکتر از بوسه ای روی رگهای گردنت
زمان تمام خواهد شد
مثل همین شعر
مثل همین سیگار
و من ، بی آنکه بخواهم
چون پیامبران نامعلوم
با شعرهایم
روی لحظه های تو
خدایی خواهم کرد ...
هویت
پوستینی از خاطرات سپید و سیاه
مرا پوشانده
نگاه می کنم به شناسنامه ام
که از تکثیر پدران – پدرم پرشده
و مادر
فقط نام کوچکی است که در حوالی پدر تعریف می شود
من از 20 سالگی ام شروع می شوم
و صفحه اختصاصی من
قانون سیاه _ کفن و تور سفید را نقض کرده.
حالا همه جا مرا با همین چند صفحه می شناسند
ولی من معتقدم
من از شعر زاده شدم
و این فرزند خوانده گی
سالهاست که پدرم را دچار آبرو کرده
و مادرم منتظر ادامه ی من است .
تولدم از لحظه ی یک ادراک منشعب شده
حتی هزار بار مردنم را روی دفترم ثبت کرده ام
ولی چرا ستون مرگ
همیشه خالی از این بیداری است ؟!
و وصله های ایمانم از تکه تکه های فهم.
هنوز هم که هنوز است
جالی خالی خدای شما را با هیچ تصوری پر نکرده ام
من شعرها پیش اعتراف کرده ام
که گروه خونی من نه آ هست نه ب
من دختر خلف آب هستم
روان
جاری
سرگردان
و از روانی _ همین جریان بود
که سرگردانی ام این بار
به سمت وزش تنفس تو رو کرد
نسیم می شوی
می خوابم
باد می شوی
می تازم
و طوفان که می شوی
طعم بی قراری _ موج می دهم
و چنان سر به صخره ها می کوبم
که جنازه ام تکه تکه می شکند
حقیقت ابلهانه ای است
وقتی برای اثبات حضور تو
هیچ نشانه ی محکمه پسندی لای شناسنامه ام نیست
من از تراکم ثانیه ها با تو حرف می زنم
از فاصله ی زیست تا مرگ
واین بردار پیچیده
لای این هویت استعاری درک نمی شود
من از تو پرم
از تو
از تو
از تو
و از درد
درد
درد
درد
چرا هیچ اتفاقی
دستهایت را روی گونه هایم خواب نمی برد؟
و هیچ تصوری از معجزه
این عادت دردآور "دوستت دارم " را خرق نمی کند ؟
امشب تمام شناسنامه ام را خواهم سوزاند
و تو را به گونه ای دیگر اثبات خواهم کرد
از زمانی که حوا سیب را خورد
و ونسان گوشهایش را برید
زمین
همیشه منتظر خیانت یک تازه گی است .
از امشب
با تمام واژه ها خواهم خوابید
و تمام خودم را به شعر خواهم فروخت
چنان مست خواهم شد
که نعشم روی کاغذها فسیل شود
یک روسپیگری مدرن!
این چند صفحه شعر خفیف
برای فریاد زدن تو
کافی نیست
برای اثبات تو
باید بیشتر از اینها شاعر شوم .
ساناز-13نوامبر2008
تولدت مبارک فروغ ...
"چرا نگاه نکردم ؟ انگار مادرم گریسته بود آن شب
آن شب که من به درد رسیدم و نطفه شکل گرفت .."

"چه مهربان بودی ای یار ...."

"...و جای پنج شاخه ي انگشتهاي تو
که مثل پنج حرف حقیقت بودند
چگونه روي گونه او مانده ست.
سکوت چيست، چيست، چيست اي يگانه ترين يار؟ ..."

"زمان گذشت
زمان گذشت
و ساعت چهار بار نواخت ..."

"در کوچه باد می آید
این ابتدای ویرانیست ..."

"من پری کوچک غمگینی رامی شناسم
که در اقیانوسی مسکن دارد
و دلش را در یک نی لبک چوبین می نوازد آرام آرام ..."

آخرین پاییز و شعری که بین من و توست
نمیدانم این آخرین روز پاییز چه رابطه ی مشکوکی با نبودنم دارد که هرسال بی آنکه در اراده ی دستانم گناهکار باشم فقط می نویسم از مرگ ...از روزی که طعم گسی دارد .دلیل این تکرار را نمیدانم !
آه ای بی بی های تکیده ی شعر
ای کودکان گم شده ی حرف
چله نشين كدام بهت مادرزاد شده ايد
که دیگر
کنایه های عریان را
به معصومانگی کاغذهای سپید من
هدیه نمی کنید ؟
من از بریده بریده ی صدای خودم بریده ام
در این جنایت سکوت
چرا اشاره های چشم مرا نگاه نکردید
که رو به وارونگی می دوید؟
در این جنایت سکوت
چرا به گریه های ناشناس من پناه ندادید؟
در این جنایت سکوت
چرا سفالهای شکسته ی گونه ام را به بوسه بند نزدید؟
مگر تمام وسعت پاییز
همین چند صفحه نبود
که لابلای انگشتهای من
به زردی سروده شد؟
من صدای مرگ برگها را
در گنجه های پیر کسالتم پنهان کردم
وسرمای نامعلوم اتاق را
زیر یک لحاف بی دلیل
و دیگر به آواز هیچ پرنده ای ایمان ندارم
که صبح را از گلوی خود می زاید
و من این بشارت ناقص را
سالهاست که به پنجره های موازی می چسبانم .......
انگار آخرین پاییز را
در تجربه ی ذهن مشوشم
مرور می کنم
درساعتی که سهم روز بود
آسمان سیاه می شود
و من از پشت پنجره های موازی
به سرمای پوسیده ی بیرون نگاه می کنم
آه !
چه دیوانه وار این آخرین پاییز را دوست دارم...
می ترسم
می ترسم
می ترسم
از توهم یک درنگ می ترسم !
به زایش زمستانی خود می اندیشم
آن گاه که تولد مرا
هیچ تقویمی در پاورقی خود ثبت نکرد
ولی خوب می دانم
وقتی همراه آخرین پاییز تمام می شوم
و خلاصه می شوم
در یک عبارت تحمیلی "یادت گرامی "
همان گاه که پروانه های بلوغ
به سوی پریدن پوست می اندازند
مادران ساده دل
کودکان ته مانده ی خود را
از زیر آیه های کتاب من
به سوی سرنوشتی نامعلوم
عبور خواهند داد....
ساناز آخرین روز پاییز 86
شعری بین من و تو
تو " واپسین " انتظاری
"واپسین" سرنوشت _ دوستت دارم
و من چنا ن تو را فشرده ام
لابه لای زندگی ام
که سخت است ندیدنت
و این گلایه ی دردناک
سرزده هر روز مرا به حرف می کشاند
صدایت از آن سوی دنیا می آید
از فاصله ای
که شمردنش
طاقت انگشتان مرا می برد
و دستهایم چنان کوتاه می شوند
که از شیرینی لبخندهایت بالا نمی روند
حتی پرنده نیز حوصله ی این همه آسمان را ندارد
این همه آسمانی که بین من و توست !
اینجا پر از شب است
و باد لحظه های مرا می کوبد به هم
چشمک هیچ ستاره ای
آمدنت را اشاره نمی کند
و هیچ پنجره ای در این فاصله نمی شکند
تا چشمهایم روشن شود به آفتاب _ امدنت
من دیده ام که
مرگ
مرا بو می کشد از دور !
این احتمال ناخوانده
چند روزی است که در حوالی _ خوابهای من
ولگردی می کند
حتی تجسم به هم ریخته ی بوسیدنت
این احتمال را کم رنگ نمی کند
این حادثه می تواند
مثل یک انضباط روزمره
مثل چیدن ناگهانی یک سیب نارس از درخت
مثل صبحانه ای برای یک روز تعطیل
مثل یک پلک زدن
در عرض یک چشم به هم زدن
اتفاق بیفتد
و هیچ کم نشود ازدنیا
جز من
که شبیه همان پلک زدنم
در هیاهوی این همه همهمه
نه سایه ای از من پیداست
نه صدایی
و کم شدنم
هیچ رابطه ای را بر هم نخواهد زد
جز رابطه ی من و تو
و شعری که بین من و توست ...
من با رشوه ی همین شعرهاست
که مرگ را قال گذاشته ام برای روز مبادا
و هر روز قربانی اش می کنم
برای نذرهای _ خیال _ آمدنت
و این دلتنگی پریده رنگ
روزهاست که در زردی _ این همه شعر سپید
نفس نفس می زند
من خوب می دانم
خوب میدانم
که سرانجام تو از فاصله ی این همه آسمان خواهی رسید
و شعرهای مرا با فردا حرف خواهی زد
و من صفحه های خالی دفترم را
به مهربانی _ دستهای تو خواهم سپرد
تا حرفی بامن بزنی ...
و من قبل از زایش "واپسین " شعر
بین رابطه ی دستهای تو و کاغذ
و شعری که بین من و توست
به خواب مشکوکی فریفته خواهم شد
و هیچ کم نخواهد شد از دنیا
جز من
و شعرهایی که قرار بود
از این به بعد سروده شود ....
ساناز- آخرین روزهای پاییز ۸۷
کتاب فارسی
دلم میخواهد مثل کودکی ام بنویسم
با خطوط ناگهانی
با فاصله های دقیق
و دایره هایی که به سختی ترسیم می شوند
دلم میخواهد بامدادی که بوی چوب می دهد
روی دفتری که بوی نان می دهد
روی زمینی که از اینجا تا آنجا دوستش دارم
دراز بکشم
و انشایی تلخ بنویسم از
تابستانی که چگونه گذرانده ام .
فایده باران و گوسفند را شرح دهم
و بین بهتریت علم و ثروت
سرانجام
یکی را انتخاب کنم
میخواهم از ابتدا
الفبا را ذره ذره
با انگشتانم بشمارم
شاید بین حرف آخر و غیر آخر
حرفی جا افتاده باشد
حرفی نیمه آخر
حرفی که بتواند
جاهای خالی را با مناسبترین کلمات پر کند
میخواهم از ابتدا شروع شوم
از همانجا که آ شروع میشود
و تبدیل میشود
به آب
به آرد
و بعد نان تولید میشود
و بابا در دستهایش هم آب دارد هم نان
مادر صاحب انار می شود
و آش و کشک می پزد
باران می بارد
و مردی با اسب می آید
و من از ترس داس
مثل خوشه های گندم تسلیم می شوم
و میرسم به صفحه هایی
که ژاله از پژمردن گل می هراسد
شب می شود
ماه پشت ابر می رود
هنوز امین و اکرم به آسمان نگاه می کنند
نه !
انگار هیچ حرفی نیست .
و من سوادم قبل از روز مهمانی کوکب خانوم
زیر درخت کبری ، سرزده خیس شد.
شاید بعد از آن روز بارانی بودکه من تصمیم گرفتم
یک سال دیگر بزرگ تر شوم
و به کلاس دوم بروم
و خدا را شکر کنم که یک سال بزرگتر شدم و به کلاس بالاتری آمدم .
حالا چند سال است بزرگتر شده ام
ولی هنوز نمی دانم تابستان را چگونه گذرانده ام
و تفاوت بین باران و گوسفند را هم نمیدانم
فقط گاهی وقتها رعشه ی دستهایم روی کاغذ رد تندی به جا می گذارد
عجیب است که هر چه خط خطی می کنم
خانم قربانی نمره کم نمی کند
و مادر به خاطر لج دستانم به مدرسه احضار نمی شود
مادر در خانه آش می پزد
کشک می سابد
پدر دوست دارد مثل آقای هاشمی
با مادر مهربان شود
هی نان بیاورد
و هی به نیشابور برود
و هر وقت من
مثل مریم هاشمی در خیابان گم میشوم
سرم داد نکشد
مادر دوست دارد
گاهی وقتها من به حرکت ساعتها احترام بگذارم
و کیف مدرسه ام را از روز قبل آماده کنم
و در خیابان ، باسواد راه بروم
دهانم را به اندازه الفبا باز کنم
و هیچ شعاری را روی میز خانم قربانی ننویسم
پدر همچنان دوست دارد که من نان را
باشوق از دستهای او بگیرم
و جمله بسازم
با نان و بابا و آب
و در تمام جمله ها "بابا" را سهیم کنم
ولی من دلم گرفته تر از این حرفهاست
و هیجانم خاموش تر از هر شوق دروغی است
دلم طعم حباب می دهد
و من دوست دارم با نوک مدادم
تمام هستی ام را بترکانم
و از این انفجار هم من بخندم
هم بابا
هم مادر
و هم آن مرد که در باران آمد
دلم میخواهد چنان کودکانه خودم را به مرگ بزنم
که هم بابا نترسد
هم مادر
هم آن مرد که در باران آمد
و برای لحظه ای
با مرگ خاله بازی کنم
حتی اگر خانم قربانی
اسمم را خواند
و من دستم را بالا نبردم
و مادر به مدرسه احضار شد
حتی اگر ...
دلم میخواهد کسی به اندازه ی من پیدا شود
تا من تمام کودکیم را با او تقسیم کنم
و او از فهمیدن من زجر نکشد
حتی اگر تمام مشق هایش را از روز قبل نوشته باشد
دلم میخواهد تا کسی به اندازه ی من پیدا شود
و تمام کتابها را پاره کند
و مثل من آسوده در خیابان قدم بزند
قول میدهم اگر کسی به اندازه ی من پیدا شود
من با اون دوست شوم
حتی اگر قدش شبیه کلاس پنجمی ها بود
خیال نکنم که او رفوزه شده
آنقدر دوستش بدارم که با او
در آخرین نیمکت کلاس بنشینم
و تابستان را با او بگذرانم
و او را از اینجا تا آنجا دوستش بدارم
هیس ! همه چیز عادیست ...
داستانک
(هیس ! همه چیز عادیست...)
تسلیم شد
و روی اعتراف دستهایش مکث کرد .
موبه موی سرش را شمرد و باقی مانده ی نگاهش را پشت پلکهایش انبار کرد.
دنبال آینه بود تا آخرین یادگار را روی التهاب جیوه ها بپاشد.
ایستاد و به شرم روز خیره شد که هیچ حرف تازه ای برای گفتن نداشت .
پنجره های تکراری را بست تا بهانه های موذی ، شهوت بی سرانجام زیستنش را به حقارت _بودن نفریبد.
قرصهای خواب را بلعید.
شعرهایش را دور تا دور جای خوابش ریخت
و با تبسمی تاریک ، تنش را به سرزنش خواب سپرد
تا وانمود کند
همه چیز مثل همیشه عادی است ....
ساناز - همیشه ی هزارو سیصد و چند
ویا دو هزار و اندیعاقبت زمین
مردی سیاه آمد
با لبخندی مرموز
و زمین را لای پنجه اش فشرد
تمام سیاهان رقصیدند
سفید ، سرخ ، زرد خندیدند
مردی سفید رفت
با حیرتی مرموز
تمام سیاهان رقصیدند
سفید ، سرخ ، زرد خندیدند
و زمین اعتبار آرزوهایش را
دوباه به ویرایش تازه ای از عهد عتیق و انجیل و قرآن سپرد
من دوباره گریستم
روزهاست که در حوالی چشم و گوش منزوی _ من
عابران بی سرانجامی عبور می کنند
با بقچه ای از تحلیلهای مضحک دشوار
و خیال می کنند که حرف اضافه ای از الفبا را
عجیب کشف کرده اند
آنها از باران می ترسند
و خیال می کنند
تجمع پرنده ها روی درخت
یک انگیزه ی مخوف سیاسی دارد
و از تکثر گلهای چند رنگ
به اندازه ی کابوس نژاد یاغی می ترسند
گلوی دریا را می کاوند
تا حباب ماهیان را تفسیر کنند
روی حرفهایشان زره می پوشانند
تا طعم پوسیده ی ترسشان
آینه ها را نخنداند
من نگران معصومیت زنده به گور شده ی زمینم
وقتی برای یک تنفس ساده
باید از اداره تنفس کشوری ولشکری
دنبال جواز کسب بود
یا برای قدم زدن بی دلیل در یک خیابان خلوت _ لاغر
باید از سازمان کنترل افکار آزاد
نامه ای معتبر خرید
برای قدمهای بیکار
یا برای یک بوسه رها
یک آغوش ناگهانی
از انجمن حوادث غیر مترقبه
کسب اجازه کرد
چه فرق می کند این بار
زمین را سیاه بسوزاند
یا سفید
یا سرخ
یا زرد
باید برای قطب های یخ زده به فکر روزنامه باشیم
و این جنایت قدیمی را
به شدت رو کنیم
باید تمام اسکیموهای استوا و قطب را
از خواب بیدار کنیم
و تفهیم کنیم
که استوا
فقط یک خط فرضی _ سبز است روی زمین
باید در یک فراخوان عمومی
شعری عمومی خواند
باید نوشت
که : زمین سالهاست سیاه شده
از همان زمان
که ساعتها از خروس
پیشی گرفتند
و زمین مثله مثله شد
تو ان سوی گسل گرفتار شدی
من کمی این سو تر از تو
و دستهای ما
برای نجات
هرگز به هم نرسید
دیگر نه زردی تو از آن من شد
نه سرخی من از تو
تقسیم شدیم
سیاه
سپید
سرخ
زرد
مردی سپید امد
مردی سیاه امد
مردی زرد
مردی سرخ
و قبله نمای آلتش
به هر سمتی که چرخید
جهالت زمین
به سمت قبله گاه او رو کرد
و من نشستم
در خالی یک اتاق
با حیرتی غریب
خند ه ای تلخ
و دستهایی از شعر
و تا خود خروس خوان سحر برای زمین مرثیه نوشتم
سیگار پشت سیگار
گیلاس پشت گیلاس
آه پشت آه
سطر پشت سطر
ولی خورشید ظهور نکرد
که نکرد ...
14نوامبر2008
عروس دریاها
حالا دیگر
نام من
عروس دریاهاست
وقتی تو حرف می زنی
خیلج تاریک _ صدایم
از آرام _ اقیانوسها
آرامتر
و رویایم از شعرهایم
سپیدتر
گیسوانم از وزش دستهایت فلس می شود
و پولک چشمهایم از پشت پلک
برق می تاباند
به ریسه های ناتوان خورشید .
چه شیرینی تردی
زیر زبانم آب می کنی
وقتی نام ساده ی مرا
به مهمانی نامت می خوانی
من از معصومیت _ رام _ این خیال
چنان بخشوده می شوم از تلخی
که تقدس باران را
سیلابهای تردید می شورد
ببین چگونه
زاده می شوم از شکوه
هر شب
هر روز
و زیبا شدنم
حسرت ماهیان دریا را متلاطم میکند!
.
.
.
من سکوت می کنم میان این همه پرستش
و دستهایم را تسلیم تو می کنم
حالا تو بنویس ...
ساناز22اکتبر 2008
"بودن یا نبودن"
نمی دانم از درد گریختی
یا من ؟!
که دستهایم طعم درد می دهد
وصدایم شبیه توبه ی گرگ است !
من از آواره گی _ سالهای _ پیش از این با تو حرف زدم
و زندگی مستعارم را
به پیشنهاد تو
از تناسخ خاطره های ناقصمان
به بلوغ دردناکی مبتلا کردم
چه اعتراف سهمناکی بود
وقتی دستهایم برابر صدایت لرزید
و نگاهم لبهای ندیده ات را بوسید
تو می دیدی چگونه حرفهای تردم
شبیه شعر می شود
و من از ستوه این همه حرف
چگونه زمان را زیر پاهایم له می کنم ؟
من صریح تر از لهجه ی آفتاب سوختم
و این شهامت تلخ زنانه را
لای سیگارهایم سوزاندم
تا هیچ نبینم از این نفرین فاصله ها .
ولی کاش
شکوه تنهاییم را نمی آشفتی !
من ا ز زل زدن خورشید
روی پنجره بیزارم
و بخشش ابر
یادم داد که ببارم وبگذرم...
حالا آینه ها را
به باقی روزهای تو تقدیم می کنم
تا از انعکاس خنده هایت مست شوی
"بودن یا نبودن "
مسئله این نیست
حرف سر _ نیستی و نبودن توست .
ساناز-17 اکتبر2008
