..........دن براي عموم آزاد است
فهميدن ممنوع!
حتي شما دوست عزيز
.
.
فهميدن ممنوع!
حتي شما دوست عزيز
.
.
دنبال پدر عيسي نگرد
كه اين معجزه
سالهاست به ما مي خندد..
ببين چگونه به هيچ قسم مي خورند
اين پيكران ساده لوح رامي گويم
كه خونشان
سيلاب تشويش است
عشقشان
گناه گداخته
و پيشاني شان
سايش مضحك تسليم
ببين چگونه به نام " رسولان سرشكسته پناه مي آورند " !
رسولاني كه در رابطه مختوم خاندانشان
هيچ ضابطه اي كشف نشد
اينان
نژاد مكثر اسپرمهاي "عبد خدا " بودند
آخر چگونه مي توان
پوسيدگي 1400ها سال را نشخوار كرد
و خيال سيرايي باطل را
در كام فروكشاند؟!
چه ساده
از پلكهاي رنگي پروانه
از گلبرگهاي ساده ي گل
از شهوت يك جنگل
ردپاي پدر نامعلوم عيسي را كشف كرديد !!!!!!!!!!!!
شما كه ساده استنتاج مي كنيد
كمك كنيد بفهمم
دليل تاريكي اين چشمها چيست ؟

و پاهاي لاغرش
چگونه سايه مفلوك او را حمل مي کند ؟!

به من خوب تفهيم كنيد
با كدام پستان خشكيده
غريزه هاي مادرانه را
به گرسنه گي كودكانشان مي خورانند
آااااااااااااااااااااااااااااااه اي همسايه هاي نزديك پدر عيسي
روزي هزار و هزاران بار
به حال سرگردانتان مي خندم و گريه مي كنم ............
من تنهايي مجرمانه ام را
به انزواي دردناكي برده ام
كه در آن
نماز هيچ شكوهي بر پا نشد الا مهر
و هيچ معجزه اي به بلوغش نرساند الا درد
و حالا ايستاده ام روبروي تصويري
كه زوزه كنان
مي پرسد :
ما زاده ي كدامين خداييم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
پرسه مي زنم
ميان كوچه هاي تاريك ِعاشقي ام
و سايه ي باريك تو
و سايه ي مهربان تو
و سايه ي دلتنگ تو
و سايه ي بي آزار تو
_كه مثل قديم نگران گم شدن من است _
پا به پاي من
آواز مي خواند و مي آيد
لا لا
لالا لا لا لا
لالالالالالا
من به اين ترنم خفيف ، دل بسته ام
.
.
.
به تيك تاك موذي ساعت نگاه كن
كه چگونه مرا
به فراموشي تو سوگند مي دهد
و پوست مرا
كه زماني ميان دستهاي تو نو مي شد
به غريبه گي مي خراشد
و چشمهاي حاصل خيزم را
كه زماني
كشتزار ستاره هاي كوچك تو بود
به نيت باغهاي خشخاش
مي سوزاند
موهاي من
امانت دستهاي تو بود
و از درون هر دلهره ام
كودك معصومي
به شوق بارش دستهاي ات
زاده مي شد
و حالا
چال مي شوم
ميان هر حادثه اي
كه پژواك ِ بودن توست
.
.
.
زمان مي دود
و من كشيده مي شوم روي خراشهاي پست و بلند
در مدار كره اي
كه تسليم ِ هيچ انتهايي نخواهد شد .
در من گناه مذابي جاري ست
كه خورشيدم مي كند
گرم و يكدست
و برتو مي تابم
هر روز از دور
هر شب از نور
سالها گذشته
و این چنین به تكرار
خواهد گذشت....
چندين و چند سالگي ام را
دركنار خيال تو
با دوسيگار روشن
دو گيلاس سرخ
و عاشقانه گي ـ دست نخورده ام
ادامه خواهم داد .........