شعری برای یک زن اسکیمو

سانفرانسیسکو شهر سختی است برای نوشتن

 

قسطنطنیه هم همینطور

 

 

یا کنار دریاچه ی Chargoggagoggmanchaoggagoggchaubunaguhgamaugg

هیچ سرخپوستی شاعر نمی شود

 

درست است که آخماتوا

با آن نام سخت و خشکش

که آرواره می طلبد برای تلفظ

شاعر اشک و آفتاب بود

 

ولی من تمام زنان روسی را "آنا" صدا میکنم

 

 

 

من فقط یک بار نام" كريستين كاشور" را

آنهم از سر تصادف

 لای روزنامه ای دیدم

که لایش سبزی بود

 

این که او که بود ؟ یا اصلن بود یا نبود

لای گل و چند ترتیزک

کثیف شده بود

 

 

یک بار فرض کردم کاپرفیلد

محمد دوباره ایست

که معجزه اش دیوار است

 

که معجزه اش دیوار بود

 

و کفر

آن سوی دیوارهاست

و کفر _ آن سوی دیوارها زیباست

 

 

ما

باهم از دیوار گذشتیم

 

من روسپی شدم!

او سوپر من!

 

با تمام این حرفها

قسطنطنیه سخت تر از سانفرانسیسکوست

برای خواندن

 

و کنار آن دریاچه ی نامش طولانی

هیچ سرخپوستی شاعر نخواهد شد

حتی اگر نامش "امیلی " باشد

 

راستی

اسکیموها مگر آدم نیستند ؟

 

پس چرا هیچ کتابی از قطب شمال

یا قطب جنوب

در کتاب فروشی سر چهارراه

که همیشه سرد است

نیست؟

 

اصلن چقدر ما از ته دنیا عقب افتاده ایم

که فکر میکنیم

با سیگار برگ hoyo de monterrey

می شود عمیق فکر کرد

 

یا با بوی Dolce & Gabana

می توان سکسی شد

 

این سطر بر وزن " رهبرما آن طفل 13 ساله هست " نیست

 

این سطر مستقل است

و در خصوص زنی است  ، ساکن قطب جنوب:

 

به نظرمن گرم ترین زن همان زن اسکیموست بی Dolce & Gabana

که می تواند کنار آن همه یخ عریان شود

عاشق شود

شاعر شود

 

حتی اگر نامش را کسی نشنیده باشد .

 

تو به زبان دیگر

 

 حسین خوب و همیشه نازنین

من مهربان نیستم ...صمیمی ؟ شاید

اما تو                                                                 

چه صمیمانه مهربانی !

 

هر آنچه از مهر به یاد دارم  صمیمانه تقدیمت می کنم .

ساناز- ۱ آگوست ۲۰۰۹

 

 

 

Wenn du herabsinkst

in die Innenräume meines Daseins

und meinen Puls

von Kopf bis Fuß zum Tanzen bringst

verwandle ich die Trauben in Wein

während die naiven Schmetterlinge

aus den verwelkten Blüten meines Teppichs

Honig saugen

 

Ich bin unruhiger

als die Bewohner aller Fenster

und schlafloser

als die Wasservögel dieser Stadt

und die Offenbarungsverse meiner Gedichte

riechen aus Wehmut jede Richtung des Himmels

 

Da deine Hände nun

aus der Ferne meine Haut beschatten

und mir jeden Tag eine Prise Sonne zum Kosten geben

tue etwas

damit ich die Frechheit dieser Entfernung

ein wenig geduldiger ertrage

denn es gibt viele grundlose Abstände zu verdauen

und ich bin so sehr eine Frau

egal wie dreißigjährig ich bin.

 

Sanaz Zaresani

Aus dem Persischen von Hossein Mansouri

 

 (مهر به حسین منصوری همیشه خوب به خاطر تمام خوبیهایش و ترجمه ی این شعر )

 

 


وقتی رسوب می کنی لابه لای بودنم

 

و نبض را در پای تا سرم می رقصانی

انگور را

روی شاخه شراب می کنم

و پروانه های ساده دل

از مرده گی _ محو _ گلهای قالی ام

شهد می مکند

 

من از اهالی تمام پنجره ها بی قرارترم

 و از مرغان دریایی این شهر بی خواب تر

 و آیه های شعر من

از سر دلتنگی

هر سوی آسمان را بو می کشند

 

 حال که دستانت از دور

روی پوستم سایه انداخته

و هر روز

تکه ای از خورشید را به من می چشانی

کاری کن

گستاخی این فاصله ها را

کمی صبورانه تر ببینم

 

هر قدر هم که سی ساله باشم

باز برای هضم این همه مسافت بی دلیل

بیش از اینها زنم.