"بودن یا نبودن"

 

 نمی دانم از درد گریختی

یا من ؟!

که دستهایم طعم درد می دهد

وصدایم شبیه توبه ی گرگ است !

 

من از آواره گی _ سالهای _ پیش از این  با تو حرف زدم

و زندگی مستعارم را

به پیشنهاد تو

از تناسخ خاطره های ناقصمان

به بلوغ دردناکی مبتلا کردم

 

 

چه اعتراف سهمناکی بود

وقتی دستهایم برابر صدایت لرزید

و نگاهم لبهای ندیده ات را بوسید

 

تو می دیدی چگونه حرفهای تردم

شبیه شعر می شود

و من از ستوه این همه حرف

چگونه زمان را زیر پاهایم له می کنم ؟

 

من صریح تر از لهجه ی آفتاب سوختم

و این شهامت  تلخ زنانه را

لای سیگارهایم سوزاندم

تا هیچ نبینم از این نفرین فاصله ها .

 

 

ولی کاش

شکوه تنهاییم را نمی آشفتی !

 

من ا ز زل زدن خورشید

روی پنجره بیزارم

و بخشش ابر

یادم داد که ببارم وبگذرم...

 

حالا آینه ها را

به باقی روزهای تو تقدیم می کنم

تا از انعکاس خنده هایت مست شوی

 

"بودن یا نبودن "

مسئله این نیست

 حرف سر _ نیستی  و نبودن توست  .                              

 

 

 ساناز-17 اکتبر2008

 

تو از نسل کدام تندبادی ؟

 

داستان از اینجا شروع شد:

 خورشید می سوخت

و موهایم به باد سیلی می زد

آسمان بین تردیدی از شب و روز بود

که تو با مزه ی شعرهایم یکی شدی

و من خیالم را با نخی

به دور دستی آسمان تو بدرقه می کردم

 

تو می دانستی بادباکها همیشه آسمان را می رقصانند !

 

 داستان 

 لابه لای زمان می گذشت

آسمان ماه را به جای خورشید رنگ می زد

و من پابرهنه روی ستاره ها می رقصیدم

صورتم با تمام بوسه های زاده نشده ، برهنه می خوابید 

و دستهایم برای جیره ی دستهای تو

از التماس تمام قنوت ها تشنه تر بود

 

تو خوب می دانستی من طعم کویر می دهم

و شنیده بودی که تردستی سراب نیز گلوی مرا تر نکرد

 

چرا  سایه ات را

به اصالت تشنگی ام باراندی ؟

 

من از وزش تند حضورت

بوی _ تند باد _ عبور را می شنیدم ...

  

حالا این خیال را به بال مچاله ی بادباکها بسته ام

و رها کرده ام در خمیازه ی آسمان

 

رد دستهایم را اگر از دور می بینی

بگو با کدام حرف

از حاشیه ی این شعر

آرام و بی آزار بگذرم

تا دستهایم باور کنند

داستان ما

همین جا تمام شد .؟

 

 

ساناز- 8 اکتبر 2008

 

 

من بیش از اینها زنم

وقتی رسوب می کنی لابه لای بودنم

 

و نبض را در پای تا سرم می رقصانی

انگور را

روی شاخه شراب می کنم

و پروانه های ساده دل

از مرده گی _ محو _ گلهای قالی ام

شهد می مکند

 

من از اهالی تمام پنجره ها بی قرارترم

 و از مرغان دریایی این شهر بی خواب تر

 و آیه های شعر من

از سر دلتنگی

هر سوی آسمان را بو می کشند

 

 حال که دستانت از دور

روی پوستم سایه انداخته

و هر روز

تکه ای از خورشید را به من می چشانی

کاری کن

گستاخی این فاصله ها را

کمی صبورانه تر ببینم

 

هر چه قدر هم که سی ساله باشم

باز برای هضم این همه مسافت بی دلیل

بیش از اینها زنم.

  

ساناز – 30 سپتامبر 2008-

 

http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=17370

http://asre-nou.net/php/view.php?objnr=590

 

فصل سرد نزدیک است...

شاید زمان حرف می زند

 شاید من سکوت کرده ام

 شاید این فرداست که می نویسد

 شاید این منم که می شنوم

 

شاید

شاید

شاید

 

می توان لحظه را

مثل پرده ای کنار زد و  به بیرون خیال کرد

 

می توان دوباره پرده را کشید

و هیچ را ندید

 

می توان صدای ساعت را روی دیوار میخکوب کرد

و تاریخ را از روزهای نیامده نوشت.

 

 می توان

می توان

می توان

 

 مرگ را

آه مرگ را

اگر می شد پشت گوش انداخت

حالا

ونسان دوباره حرف می کشید

 

 

مرگ را

آه مرگ را

اگر می شد چون نانی خشک ناجویده بلعید

"محاکمه" کافکا کمی به تاخیر می افتاد

  

مرگ را

آه مرگ را

اگر می شد به دست پارتیزانهای ملی سپرد

شاملو در دستهای لورکا پارسی می شد .

 

مرگ را

آه مرگ را

اگر می شد زیر مشت چرخ ارابه ها له کرد

ظهیرالدوله از فروغ خالی بود . 

  

گریزی نیست .

 

باید راه رفت

قلم را  باید روی دیوار کوبید

کاغذ را باید در باد رقصاند

بایدنوشت

 

 

باید

باید

باید

  

فصل سرد نزدیک است

و" پرنده مردنی است ".

 

 

  ساناز-26 سپتامبر2008

 

http://asre-nou.net/php/view.php?objnr=590

 

 

 

 

دوستت دارم ... حتی اگر باران چشمهایت را  پر از مه کند .

وقتی پنجره را آفتاب می بندد

ودهانم را گلوی نگفته ی تو

نباید که شب

مرا به خواب های بیکار بیالاید

 

اینجا شب است

وشعرهای گرسنه

از نوک انگشتان من شیر میخورند

 

 

نگاه کن

چه ساده دنیایم را روی یک صفحه

برایت حرف می زنم

 

انگار ستاره ها مرده اند

و  در انتظار صبح

دوباره آفتاب را خواهند مکید.

 

چه کار دارم که طول و عرض پاهایم

روی قطب شمال است یا جنوب !

نیمکره ی چپ یا راست !

 

من آسمان را می فهمم

وهوای جاری را

و تو را

که پشت لبخندهای توخالی شهر ایستاده ای

و نگاهت

سیگارهای مرا آتش می زند

 

.

.

.

دوستت دارم

دوستت دارم

دوستت دارم

 

تو فقط دستهایت را دور آغوشت حلقه کن.

 

من

میان خالی بازوانت

آرام خوابیده ام ...

 

 

 

ساناز ۲۴ سپتامبر ۲۰۰۸

و یا همان سومین روز مهر ..........

http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=17293

 http://www.vajehmagazine.com/sanaz-zarei.php

http://asre-nou.net/php/view.php?objnr=496

 

 

باز هم نامه های من

هنوز برای سرودن تو پیر نشده ام . من شاعر ماندنم را با تو "ها ها" می کنم .

 

یا من نفس بکش

 ها ....

          ها......

                      ها ....

 

من زیر این آسمان دلیر چشمک تمام ستاره ها را یاد گرفته ام و امتداد نورشان را چنان به دامنم دوخته ام که که گاه باران از من می بارد .

از حال خودم با تو بگویم .

چند روزی است که شهر را می گردم تا دردی برای سرودن پیدا کنم و حال انگشتانم را خوب می فهمم  که چقدر دلواپس آیه های شعر ند .

دیشب باران تلخی شهر رامی گریست و من خاطرات تو را دوباره با سیگاری زیر باران روشن کردم. و قدم زدم کوچه های رنگی این شهر را .

شانه های تو با سایه ی گستاخ من بازی می کردند و هیچ عابری نمی دانست لبخندهای آواره ی  من  از کدام سرزمین می آید !

اینجا صدای آسمان پر از گیتاراست و گیتار  ...و مردم ساده دلش طعم مرگ را نمی دانند .

می دانی چقدر دلم برای دروغ لک زده ؟...حیف که اینجا نگران هیچ خطایی نیستم !

حالا که برایت می نویسم ، یاد دلهره های زنانه ام می افتم که چطور از لابه لای روسری ام سرک می کشید .  دیشب خیال می کردم آینه عریان شده . ولی نه ...من بودم . با تمام تار موهایم که که عشوه به باران و باد می نواخت ..

خلاصه بگویم حال بدی ندارم . فقط کمی  دستهایم را گم کرده ام .و نگران حرفهای نگفته ام .

 از تمام این سطرها که بگذریم باید اعتراف کنم ، دلم برای عاشق شدنت سخت بی تاب است .

و هنوز برای سرودنت پیر نشده ام

من شاعر شدنم را با تو هاها می کنم.

 با من نفس بکش

ها ....

          ها......

                      ها ....

 

 

 ساناز- 22سپتامبر 2008