"I Will Become Wine."
My feet,
with all their feminine heights,
you buried in the ditch of your contempt…
My hands,
like vine leaves,
spread on the white of paper.
You came at night
and the grape clusters of my words
you plunged in a vat.
Let this, too, pass…
I am now sitting and waiting
for the wind to blow,
for the breeze to turn around,
and for the Earth to dance.
One day the blackness of my days
Will come to an end,
and I will become wine
پاهاي مرا
با تمام ارتفاع پاشنه ي زنانه ام
در گودي حقارت تان چال كرديد
گره زديد دستان مرا
به يورش سست چكمه هايتان
و تمام قدرت تان را
كه در باتومي خلاصه مي شد
بر صلابت شانه هاي من
فرود آورديد
چونان مترسكان
آويخته به دار ِ زمين
خشكيديد
و بادهاي هرجايي
عقربه ي قبله نماي تان را
مي چرخاند به سوي
استوايي ترين قطب
كه در مدار جاهليت دوران داشت
به مختصات عرض شبانه ي سياه و طول روزهاي تو خالي
گمان كرديد
قامتم بيهوده بلند و استوار است !؟
و چشمهايم بيهوده مي درند
پوست تمام حقيقتهاي نارس را !؟
نه
نه
نه
من عمري است
در برابر شما
شاهد واكنش سرد ستاره هايم
وجب به وجب
روي خيال كال تان قدم كوبيده ام
و در بيابان خالي افكارتان
صداي من
چون شيهه ي اسبهاي سركش
طنين انداخته
هنوز ايستاده ام
چون كاكتوسهاي برنده
ولي پر از جاري آب....
من حقارت تان را
چون فضله ي موشهاي كور
با جارو
به فاضلاب انداختم
كامي از سيگار گرفتم
و زير سنگيني آسمان دراز كشيدم
درمختصات صميمي ترين طول و عرض روزگار
و خيره شدم
به انتهاي غار تاريخ فرداهاي مان
همانجايي كه
هيچ چيزي
به وسوسه ي نور آميخته نبود....
و تا ادامه ي تاريكي فرو رفتم
خيره شدم در خيرگي
و به دنبال خلاصه ترين چشمك ستاره گشتم
سكوت بود.
و جنازه ي بي رمق خورشيد
روي زمين ذوب مي شد
دستهايم سوخت
چشمهايم آب شد
و روح ام تاول زد
اينگونه نبايد مي بود!
ولي بود !
ولي هست !
ولي خواهد بود !!!!!!!!!!!!
دستهاي ام
چون برگهاي تاك
پهن شدند
روي سفيد ِ كاغذها
وشبانه آمديد
خوشه هاي انگور كلام ام را
در خم فرو كرديد .
اين نيز بگذرد .........
در انتظار نشسته ام
بادها كه بوزند
نسيم كه بچرخد
زمين كه برقصد
سياهي روزهاي من
خواهند مرد
و من
شراب خواهم شد ..........