کمی از تو

 

 

 

 

بگو کدام باد تو را به در خانه ام کوبید ......با همین آواز کولی باد   با من برقص ...........

 

 

 

ديگر شبيه هيچ چيز نيستي

جز كلاژ لبخند و پوست

 

و كودكي

كه از ترس

مترسك يك مرد را پوشيده .

 

 

من از ويرانه هاي د ِلفي

به لبخندهاي تو رسيدم

 

-جايي كه پاهاي زن را براي ورود مي بريدند-

 

 

 

شايد تو كفاره ی عبور پاهاي من از ويرانه هاي ممنوعه بودي

 و گناه بودنت آنقدر شيرين بود

كه به تمام تنم چسبيدي

 

 

بگو

كدام باد

تو را به در خانه ام كوبيد

كه اينگونه سراسيمه

تو را

مي برد از من

 و من

ته مانده هاي تو را

لاي اين شعر حبس مي كنم ؟

 

 

آيا هيچ نيستي ؟

جز كلاژ لبخند و پوست؟

درون قاب عكس هاي "مردي كه هميشه مي خندد"؟

 

نه !

نه !

نه !

 

 

من به دوست داشتنم احترام میگذارم

و ترسی ندارم

از این اعتراف نحیف:

که امروز

دستهایم را روی کاغذ ریختی

و مرا تسلیم شعر کردی

 

ولی کاش برای فهمیدن من

کمی حرف داشتی !

 

 

                                                                           

 

                                                                   ساناز- 29 تيرماه – تهران

I Will Become Wine."

 

 

"I Will Become Wine."

 

My feet,
with all their feminine heights,
you buried in the ditch of your contempt…

My hands,
like vine leaves,
spread on the white of paper.

You came at night
and the grape clusters of my words
you plunged in a vat.

Let this, too, pass…


I am now sitting and waiting
for the wind to blow,
for the breeze to turn around,
and for the Earth to dance.

One day the blackness of my days

Will come to an end,
and I will become wine

 

 

 

 

پاهاي مرا

با تمام ارتفاع پاشنه ي زنانه ام

در گودي حقارت تان چال كرديد

 

گره زديد دستان مرا

به يورش سست چكمه هايتان

 

و تمام قدرت تان را

كه در باتومي خلاصه مي شد

بر صلابت شانه هاي من

فرود آورديد

 

چونان مترسكان

آويخته به دار ِ زمين

خشكيديد

و بادهاي هرجايي

عقربه ي قبله نماي تان را

مي چرخاند به سوي

استوايي ترين قطب

كه در مدار جاهليت دوران داشت

به مختصات عرض شبانه ي سياه   و طول روزهاي تو خالي

 

 

گمان كرديد

قامتم بيهوده بلند و استوار است !؟

و چشمهايم بيهوده مي درند

پوست تمام حقيقتهاي نارس را !؟

 

نه

نه

نه

 

 

من عمري است

در برابر شما

شاهد واكنش سرد ستاره هايم

 

وجب به وجب

روي خيال كال تان  قدم كوبيده ام

و در بيابان خالي افكارتان

 صداي من

چون شيهه ي اسبهاي سركش

طنين انداخته

 

 

هنوز ايستاده ام

چون كاكتوسهاي برنده

ولي پر از جاري آب....

 

 

من حقارت تان را

چون فضله ي موشهاي كور

با جارو

به فاضلاب انداختم

كامي از سيگار گرفتم

و زير سنگيني آسمان دراز كشيدم

 

درمختصات صميمي ترين طول و عرض روزگار

 

و خيره شدم

به انتهاي غار تاريخ فرداهاي مان

همانجايي كه

هيچ چيزي

به وسوسه ي نور آميخته نبود....

و تا ادامه ي تاريكي فرو رفتم

 

خيره شدم در خيرگي

و به دنبال خلاصه ترين چشمك ستاره گشتم

 

 

 

سكوت بود.

و جنازه ي بي رمق خورشيد

روي زمين ذوب مي شد

 

دستهايم سوخت

چشمهايم آب شد

و روح ام تاول زد

 

اينگونه نبايد مي بود!

 

ولي بود !

ولي هست !

ولي خواهد بود !!!!!!!!!!!!

 

 

دستهاي ام

چون برگهاي تاك

پهن شدند

روي سفيد ِ كاغذها

وشبانه آمديد

خوشه هاي انگور كلام ام را

در خم فرو كرديد .

 

 

  

اين نيز بگذرد .........

 

در انتظار نشسته ام

 

بادها كه بوزند

نسيم كه بچرخد

زمين كه برقصد

سياهي روزهاي من

خواهند مرد

و من

شراب خواهم شد ..........

                         

              

 

 

 

چه معاشقه ی نابرابری !!!!!!!!

 

 

چه معاشقه ي نابرابري

 

وقتي دستهايت  اجازه ي ديدار مي خواهند

و بوسه هايت   اراده تسليم شدن ندارند 

.

.

.

. 

مرا در لحظه ي كدام مراقبه

تمرين كرده اي

كه زنگ كليساهاي ـ خاموش من

تو را از خواب ــ من

بيدار نمي كنند ؟

 

چه معاشقه ي نابرابري !

وقتي حتي يك خيال را باتو نمي توان تقسيم كرد

و سيب را با تو نمي توان گاز گرفت

و سيگار را با تو نمي توان كشيد

و لاي لبهايت

نمي توان چنان فرو رفت

كه خود ـ مزه را چشيد !

.

.

.

 

بايد چمدانم را ببندم !

يك عطر

يك پيراهن سرخ

يك كفش زنانه

و يك زنانه گي مدرن

 

 

اين معاشقه را

تا آخر سفر هم كه به دوش بكشم

باز نابرابر است

 

مثل گذشتن دو خط از يك علامت تساوي ابلهانه

 

(عبور

            به موازات هم

و تصادم سايه ها

                    محال )

 

 

اينجا زني با تو حرف مي زند

كه به تنهايي خود مغرور است

و آنقدر شعر در آستين دارد

كه تو هر چه قدر به احتمال كم شدنت اصرار كني

باز همين قدر شاعر است

.

.

. 

ساده مي توانم از تو گلايه كنم

مي توانم با يك خشم عاميانه از تو برنجم

مي توانم با دشوارترين تمرينها

فراموشي تو را شكنجه كنم

مي توانم بگويم كه تو یک تصور ساده از يك محال بودي

مي توانم جاي خالي تو را ، با يك تصويرِ هر روزي  ، پر كنم

مي توانم  آنقدر حقير شوم که تو را با يك جيغ تخليه كنم

 

 

حتي مي توانم آنقدر  بزرگ شوم  كه تو را ببخشم

 

تو را ببخشم به تمام گناهان باکره ام

 

 

 

آنقدر براي دوست داشتنت قد كشيده ام

كه به من نمي رسي ...

 

اين معاشقه از ابتدا نابرابر بود ...

 

                                                                              ساناز- ۵ تیر ۸۷- تهران

برای دوباره زاده شدن...

 

 

هوس باغ انگور برسرم تنيده اند انگار

 

گم شده ام

ميان آوارگي شاخه ها

و درخشش خوشه ها

 

چه مستي مادرزادي است

طعم اين شراب درختي !

 

من اين باغ انگور را مي شناسم

و از ريشه هاي اين باغ نوشيده ام

و با تمام درختان مستش

معاشقه كرده ام

 

به رقص در آمده ام

و چرخيده ام

ميان آوارگي شاخه ها

و درخشش خوشه ها

و بازوان سفت و چوبي شان را روي تنم كوبيده ام

 

من اين باغ را خواب ديده ام

 

آن روز كه مادرم

حرامزادگي ام را انكار كرد

و مرا لاي نجابتي لال پيچيد

من به تمام زنان دنيا شك كردم

 

من جفت گيري مادرم را

با سايه هاي خيالي يك معشوق ديدم

باور كنيد ديدم

كه مادرم عرياني اش را

تقديم يك خيال كرد

و من در هاله هاي خيال او

به نطفه رسيدم

 

مادرم ويار عاشقانه داشت

و هيچ طعمي

خيال تنش را سيراب نكرد

 

من در كمال عطشهاي مادرم

زاده شدم

و هي خواب ديدم و

دويدم

و هي

سراب بود ........

 

 

چقدر تشنه ام امشب براي زاده شدن

.

.

.

نجاتم دهيد از اين سطرها

 

بگوييد واژه ها را داغكوب كنند

كه خواب مرا به طوفان كشيده اند

كه ديگر نمي خواهم اين تكلم معيوبشان را

 

بلوغ مي خواهم

بلوغ

و صدايي از نو 

و كلامي كه پايكوبي كند روي دفترم

 

زايشي دوباره مي خواهم

 

 

نه از دستهاي مادرم

نه از لبهاي يك مرد

 

 

ميان دستهاي خودم

ميان دستهاي سركش ام

كه اين لحظه

روي ديوار

چنگ مي كشد براي دريدن .

 

 

مرا

دوباره

براي زاده شدن

 

بميران

 

بميران

بميران

بميران

بميران

 

ب

می

رااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااان

 

 

 

                                                                                            ساناز-۴تیر-۸۷

 

 

یک بغل حرف زنانه

(من با این بهانه ها کاری ندارم ... ولی می دانم زن بودن را دوست دارم و با این سطرها احترام میگذارم به تمام زنانی که خوب بودن را به من یاد می دهند. و مادرم - بانوی شعرهای دخترانه ی من  ـ )

روزتان پر از عشق و بوسه و گلهای سرخ نامیرا

 

 

 

تمام بهانه ها پیش من

اشاره ای پوچ است

خواه زنی عرب بروید از زمین

خواه عجم

که خواه

گیسوانش زرد باشد

یا سیاه

 

من که دیده ام

سپید شدنم را

از پای تا سر.

 

مرا با این بهانه ها یاد مکن!

 

من تمام زنانگی ام را

با تمام وجود

به سایه ی مردانی تقدیم کردم

که در وسعت آغوششان

فقط برای چند لحظه

دراز کشیدم

 

باورکن

تمام زنانگی ام را

وبی خبر از تمام آنها

تا صبح

به کودکانه هایم شیر دادم.

 

در رحم من

هزار نطفه پیله کرده اند

برای پروانه شدن

 

هر شب که خیال

زوزه می کشد در سرم

و من

به انتظار  هیچ صدای دری

                           هیچ بوسه ای

                                  هیچ شاخه ی سرخی

                                                      وهیچ آغوشی

پرمی کشم به سمت تنهایی ام

چقدر دلم می گیرد

چقدر !!!!!

 

تو از دور می آیی

صدایم می کنی

با لهجه ای منقطع

و نفسهای تاب خورده

 

لای دستهایت ترک می خورم

دلم می پوسد

و باز

گرد می کنم دامنم را

دور پاهایم

 

 و آهسته آهسته

گلهای معصوم پریده رنگش را می چینم.

 

بگو شبیه کدام واژه برایت برقصم

که باور کنی

"من از نهایت شب حرف می زنم " ؟

 

زن بودن مرا

با این بهانه

هو نکش

که بیزارم از اشاره به دور

 

مرا در همین نزدیکی

درفاصله ی نامحسوس تن ِ من و بخشش آغوشت

اندازه بگیر

 

در همین نزدیکی !

 

نگاه کن چه تابستان تلخی در من می سوزد !

 

هیچ نیستم

جز سلسله ای از واژه های ماده

                 که از من حرف می زنند

                 که در من حرف می زنند

 

هیچ نیستم

جز فشرده ای از آوازهای وحشی بومی

                 که از من می خوانند

                 که در من می خوانند

 

هیچ نیستم

جز همین شعر

و مشتی بوسه

و آغوشی پر از حرفهای نگفته

 

وهیچ ندارم

جز خانه ای که فقط

تکه ای از آسمانش سهم من است

و دفتری که تمامش به نام من است

و دستانی که رگهاش ، لای سطرها جان می دهد

و خیالی بی آزار

و نگاهی که از خورشید به امانت گرفته ام

و حقیقتی که بامردنم ، زنده خواهد شد

 

صدایم کن "بانو"

تا تمام شاعرانگی ام را

تسلیم تو کنم

 

 

با تمام بود ونبود !

 

 

                                           ساناز- 2تیر87- تهران

 

بعد از من

 

بومیان لبخند های توست

که دور آتش می چرخاندم

 

باور کن از امشب

این سیگار نیست که در دستم روشن می کنم

 

 

این خیال توست که در سرم خاموش می کنم

 

روز مبادای دیدنت

ته مانده های سیگار مرا بشمار

 

ته ِ

ته ِ

ته ِ

مانده های خیالت را ....

 

 

                                                   ساناز - آخرین روز بهار ۸۷ 

 

 


 

 

 

بعد از من

ورق نزیند این سطرهای ویران را

 

بعد از من

به یاد من آویزان نشوید

 

بعد از من

با خیال من جفت گیری نکنید

 

من امروز زنده ام

همین امروز

از لحظه ای که صبح جیغ کشید

و شب خاموشش کرد

 

همین فاصله برایم کافیست!

 

 

 

سایه های مرگ

که روحم را می جود

پوستم بنفش کبود می شود

و کفشهایم

چند شماره بزرگتر از اندازه ی راه رفتنم می شود

 

من از مرگ پرم

و روی جنازه ام

هزار تابوت روییده     

 و سایه های معوج خیابان

هر روز برایم کل می کشند

 

از کنار شما که می گذرم

از بودن توبه می کنم

 

حرامتان باد

حرامتان باد اگر

عزای مرا با حلوایتان شیرین کنید

و روی خاکی که برسرم ریختید

و سنگی که کوبیدید

با دستهایتان مرا صدا بزنید

 

به کوری چشم شما

من وصیت کرده ام

تا خاکستر شوم

 

ولی هنوز

برای آتش زدنم زود است

 

من امروز زنده ام !

 

  

                                                   ساناز- ۲۲ خرداد ۸۷