دیگر خیالم از همه سو راحت است ...

 

من راز فصلها را مي دانم
و حرف لحظه ها را مي فهمم
نجات دهنده در گور خفته است
و خاک ، خاک پذيرنده
اشارتيست به آرامش

 

اي يار، اي يگانه ترين يار
چه ابرهاي سياهي در انتظار روز ميهماني خورشيدند.
انگار در مسيري از تجسم پرواز بود که يکروز آن پرنده نمايان شدند
انگار از خطوط سبز تخيل بودند
آن برگ هاي تازه که در شهوت نسيم نفس مي زدند انگار
آن شعله هاي بنفش که در ذهن پاک پنجره ها مي سوخت
چيزي بجز تصور معصومي از چراغ نبود.

 

 

 

 

من سردم است و مي دانم
که از تمامي اوهام سرخ يک شقايق وحشي
جز چند قطره خون
چيزي بجا نخواهد ماند.
خطوط را رها خواهم کرد
و همچنين شمارش اعداد را رها خواهم کرد
و از ميان شکل هاي هندسي محدود
به پهنه هاي حسي وسعت پناه خواهم برد

 

 

 

من اين جزيره ي سرگردان را
از انقلاب اقيانوس
و انفجار کوه گذر داده ام
و تکه تکه شدن، راز آن وجود متحدي بود
که از حقيرترين ذره هايش آفتاب به دنيا آمد.
سلام اي شب معصوم!
سلام اي شبي که چشم هاي گرگ هاي بيابان را
به حفره هاي استخواني ايمان و اعتماد بدل مي کني
و در کنار جويبارهاي تو ، ارواح بيدها
ارواح مهربان تبرها را مي بويند

 

 

من از جهان بي تفاوتي فکرها و حرف ها و صداها مي آيم
و اين جهان به لانه ي ماران مانند است
و اين جهان پر از صداي حرکت پاهاي مردميست
که همچنان که ترا مي بوسند
در ذهن خود طناب دار ترا مي بافند
سلام اي شب معصوم

 

سلام ای شب معصوم

 

سلام ای شب معصوم

 


 

 

 

 

گفتم "برایم چراغ بیار"

 

پنجره فرصتی بود بین رابطه ی تو و آسمان

و دیوار

گلایه ای بیش نبود

وقتی از باد گریختی

و پرده ها را آویختی .

 

خبر نداشتی

وقتی آسمان را به اعتماد فانوسهای دریایی سپردی

موریانه ها نیمه ی ماه را جویدند

و شب

چنان سیاهی رفت

که خورشید راه مشرقی اش را گم کرد

  

و ستاره های آواره ی  ساکت

از  پستان دایه های مرده ی کهکشانهای همسایه

 شیر خوردند

 

گفته بودم که باد

نتیجه ی ساده ی  کشمکش تنفس ابرهاست

و هیچ سرنوشتی از رسیدن

در انتظار حرکت موذیانه ی ابرها نیست

 

گفته بودم که استوا

تقسیم ناعادلانه ی زمین است به رنگ سبز

و قطبها ی شمال و جنوب را

انجماد مرگ آوری تسخیر کرده

 

وقتی دسته های رمیده ی پرندگان خوشبخت

از قطبها برگشتند

دیدی که هیچ نامه ای به پایشان گره نخورده بود!

 

 گفته بودم که کوهها از درد نگفته ای پرند

و نام این زخمهای چرکی مذاب

آتشفشان نیست

 

و کویر دریای سوخته ای است

که ماهیان را با موج مهربان می کند

 

 در پهنه ی این عبرت

هر کاروانی که می گذرد

 موسیقی شفافی از جرس را

برای ماهیان خفته می نوازد

 

از زندگی ترد پروانه ها برایت گفته بودم

گفته بودم که این همه شفیره ی نابالغ

زهدان نا امنی است

که پروانه ها را به سمت مرگ می برد

و در این فرصت محدود

نقش برجسته های وحشی و معصوم ـ این همه بال

تفسیر نخواهد شد

 

از " من " حرف زدم

که نتیجه ی مسلم یک احتمال هستم

و روی پیشانی  پریشانم

خطوط منفرد کم رنگی است

که شبیه امتداد سرنوشت دخترکی است

"که یک شب او را باد با خود برد"

 

و این همه شعر

که چون دریچه ی عریانی

بین رابطه ی من و توست

شباهت سردرگم دستهای کسی است

که لای پنجه ها ی من خزیده

 

 من از پشت همین دریچه بود

که بارها تو را صدا زدم

و نام تو را

که شبیه حس صمیمی یک پرستش بود

در مسیر گرایش گلهای آفتابگردان

با لهجه ی لاجوردی ام نوشتم

 

تو از آسمان گریختی

و دبوارها گستاخانه تو را بلعیدند

و اعتنا نکردی

به نت های خفیف " قناری غمگین "

که هر روز

راس ساعت 4

4" بار نواخت"

 

پنجره های زبان بسته را خاموش کردی

و برف مثل آخرین انتقام آسمان از زمین

یکریز هجوم آورد

به سمت سقوط

 

گفتم "برایم چراغ بیار "

و با من به ایوان بیا

تا انگشتانمان را " بر پوست کشیده ی شب " بکشیم

 

گفتم "همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد "

 

دیدی که هیچ تناسخی از رابطه

 این مرگ را انکار نکرد !

 

"باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم "

 

 

روز هشتم

 

زمان می خزد

و رد می شود از کنار تمام خرگوشان.

 

شباهت روزمره ی ساعت

که از بازی ماه و خورشید مشتق شده

شبیه هیچ گذشتنی نیست

و این " هر روزها" که طعم چای کیسه ای می دهد

هیچ نسبتی با اعداد تقویم ندارد

 

من به این رابطه مشکوکم.

به رابطه ی مشکوک تولد و مرگ مشکوکم

و چنان سخاوتمندانه سردرگمم

که نشانی مختصری از هیچ خیابانی را نمیدانم

 

باور کن توطئه ی هیچ ستاره ی مرده ای

مرا به نور نفریفت

و این تنفس مصنوعی

که هر روز با ریه های من بازیگوشی می کند

طعم لزج مرگ را زیر زبانم بخار نکرد

 

میدانم که صبح دلیل ناقصی است برای بیدار شدنم

و شب

شبیه هیچ یک از خوابهای من نیست

 

من هفت روز هفته را باانگشتان کرختم شمرده ام

و این سلسله ی تکراری از یک تا 7 را

به گردن هیچ تقدسی نیاویخته ام

 

من روز هشتم را به انتخاب خودم خلق کرده ام

و در این مختصات

که شبیه خاطرات پس از مرگ شماست

 زنده زنده نفس کشیده ام

 روی واژه ها را با مرگ پوشانده ام

و این همه فریاد را

 ماهرانه

چون آوازی متبرک

لای بی حوصلگی زمان جا داده ام

 

لای تمام شعرهایم را بگرد.

تمام شعرهای عاشقانه ام را

که از تشنگی سیرابند

 و نگاه کن به مقدس ترین مریم عریانی

که لای 32 حرف پنهان است

 

ببین چگونه تمام تنم را

به صلیب کشیده ام

و هیچ ترسی ندارم از دستهای بی خبر

که در خلوت پوسیده ای

با حروف انحصاری من جفت گیری می کنند

 

من از مرگ پرم

و روی جنازه ام هزار تابوت روییده

و وسوسه ی روزهای نیامده

شبیه بعید ترین فعلی است

که هیچ حال مرا صرف نمی کند

و این همه لحظه ی کتک خورده

که مثل رخت های چرک

روی هم تلنبار شده

نسبتی با بُعد شعرهای من ندارد

 

ببین چگونه زمان می خزد

و چگونه تمام خرگوشان از این عبور جا مانده اند

 

من هیچ ارثیه ای را

برای بعد از روز هشتم بسته بندی نکرده ام

فقط دلم خوش است به کوچه هایی که هر روز پیاده از آنها رد میشوم

و عابران روزمره

که با واکنش دستهایشان

مرا یاد شاعره گی ام می اندازند

 

 من تمام روز سرگرم این معصیتم.

 

زمان تمام خواهد شد

مثل سیگاری از سر دلتنگی .

و عقربه ها هر چقدر هم که ولگردی کنند

باز هیچ چیز شبیه روز اولش نخواهد شد

 

من به روز هشتم هفته می اندیشم

که  شبیه هیچ مختصاتی از این همه بُعد نیست

وشمردن لحظه هایش

 کار انگشتهای تکراری نیست

 من در این روز هشتم

به آفرینش یک خدای منطقی

که اندازه ی تمام چشمهاست  ، مشغولم

و این خدا ی دست پروده ی من

بزرگتر از آنی نیست که وصف نشود

  من هیچ معجزه ای را

از آستینم بیرون نخواهم کشید

و هیچ کتاب گنگی را برای تو به یادگار نخواهم گذاشت

 من با برگهای آواره در باد

با تو حرف خواهم زد

و تو صدای مرا

از لای دفتری خواهی شنید

که شبیه هیچ غاری نیست

و به هیچ فلسفه ی تاریخی آلوده نشده

و هنوز بوی دستهای مرا دارد

 

من ساده تر از اینها با تو حرف خواهم زد

 نزدیکتر از بوسه ای روی رگهای گردنت

  

زمان تمام خواهد شد

مثل همین شعر

مثل همین سیگار

و من ، بی آنکه بخواهم

 چون پیامبران نامعلوم

با شعرهایم

روی لحظه های تو

خدایی خواهم کرد ...