بهشت، دوزخ، برزخ



در شب عروسی کژدمان

رقص در پنجه ها میرقصید

و شب چون خوابی نازک و کمرنگ

پخش می شد روی سرگردانی لحظه ها

 

ما گوش دادیم

به ترانۀ شرم آگین تن هامان

به اشارۀ باریک انگشتانمان

و به آیه های مخفی رگهامان

در مسیر گردش خونی

با دمای فشردۀ یکدست

 

دوزخ درون ما میسوخت

و بهشت روی پوستمان

و ارواح برزخی ما

در شب عروسی کژدمان

پنجه در پنجه میرقصیدند.





ترجمۀ شعر به زبان آلمانی : حسین منصوری




In der Hütte

 

 

In der Hochzeitsnacht der Skorpione

tanzte der Tanz in den Scheren

und die Nacht

breitete sich gleich einem fahlen zarten Schlaf

über das Umherirren der Augenblicke aus

 

Wir lauschten

dem scheuen Lied unserer Körper

der dünnen Andeutung unserer Finger

und den geheimen Offenbarungsversen unserer Adern

auf der Strecke eines blutigen Kreislaufs

mit seiner geballten einheitlichen Temperatur

 

Die Hölle brannte in unserem Innern

das Paradies auf unserer Haut

und unsere fegefeurigen Seelen

tanzten

ineinander verkrallt

in der Hochzeitsnacht

der Skorpione

 

Sanaz Zaresani

Hütte, 17. Nov. 2009

Aus dem Persischen von Hossein Mansouri



کتیبۀ تصویری



اگر زنی غارنشین بودم

و عاشق مردی غارنشین میشدم

بی شک عاشقانه ترین کتیبۀ تصویری

دفتر شعر من میبود

با کنده کاری های بوسه اش.



Wäre ich eine Höhlenfrau

und hätte ich mich in einen Höhlenmann verliebt

wäre die verliebteste Bildinschrift

zweifelsohne

das Heft meiner Gedichte

mit all den Gravuren

seiner Küsse





با سپاس از حسین منصوری عزیز به خاطر ترجمۀ این شعر به زبان آلمانی

سوره ی نو

 

من مفعول با واسطه ام

مشتقی از X  و Y در لحظه ی ارگاسم

تابعی همانی

روی سطح بازیگوش آب

 

 

درخت

شکل دیگر من است

وقتی سبز می شوم

 

و برف

ترجمه ی کم کم من است

وقتی که سرد می شوم و سپید

 

تفاوت من با تو

در بهم ریختگی واژه هاست

 

تو می زایی و بزرگ میشوی

من بزرگ می شوم و می زایم

 

و سرانجام

زمین از آن من است !

زمان از آن من است !

 


(بامن مجادله کن

اگر واژه از آن توست )

 

***

شبی در سفره ی ما

گوشت عقاب بود

 

شبی دیگر

آویشن وحشی

 

شیر بز را هم چشیده ام

 

هسته ی میوه ها را بلعیده ام

 

نشخوار زنبور را

از کندو دزدید ه ام

 

از تو که پنهان نیست

من خورده ام

این تهوع شیرین را!

 تو را هم بلعیده ام

به همراه تمام فرزند خوانده هایت

 

تشریحم کنی

من مفعول با واسطه ام

فراتر از X

بی حد تر از Y

نتیجه ای مجهول

 

تحریکم کنی

شاعری هستم

صاحب زمین

صاحب زمان

باهزار احتمال شیطانی

 

خود ارضائی را از تو یاد گرفته ام

من هم می زایم

بی آنکه همبستر شوم

 و شیطان مترادف من است

وقتی به نیت تو پایین میکشم بالاتنه ام را به سمت پایین تنه

 و تو سعی می کنی

دست افلاطون را از پشت ببندی

در لحظه ی ایمان من به "این همانی "

  

(اه که چقدر مقدس شده ای

در لحظه های دور از من

که نامت را به خردی نوشتن

انگشتانم را سنگ می کند)

  

همانجایی که هستی بمان.

 تو از دور بزرگی

برخلاف خورشید

برعکس ستاره

 

و من این بار تو را از نزدیک خواهم زایید

 

فکر سوره ای باش

که لم یلد و لم یولد نداشته باشد...

 

ساناز-23 اکتبر 2009