عاقبت زمین

 

مردی سیاه آمد

با لبخندی مرموز

و زمین را لای پنجه اش فشرد

تمام سیاهان رقصیدند

سفید ، سرخ ، زرد خندیدند

 

مردی سفید رفت

با حیرتی مرموز

تمام سیاهان رقصیدند

سفید ، سرخ ، زرد خندیدند

 

و زمین اعتبار آرزوهایش را

دوباه به ویرایش تازه ای از عهد عتیق و انجیل و قرآن سپرد

 

من دوباره گریستم

 

روزهاست که در حوالی چشم و گوش منزوی _ من

عابران بی سرانجامی عبور می کنند

با بقچه ای از تحلیلهای مضحک دشوار

و خیال می کنند که حرف اضافه ای از الفبا را

عجیب کشف کرده اند

 

آنها از باران می ترسند

و خیال می کنند

تجمع پرنده ها روی درخت

یک انگیزه ی مخوف سیاسی دارد

 

و از تکثر گلهای چند رنگ

به اندازه ی کابوس نژاد یاغی می ترسند

 

گلوی دریا را می کاوند

تا حباب ماهیان را تفسیر کنند

 

روی حرفهایشان زره می پوشانند

تا طعم پوسیده ی ترسشان

آینه ها را نخنداند

 

من نگران معصومیت زنده به گور شده ی زمینم

 

وقتی برای یک تنفس ساده

باید از اداره تنفس کشوری ولشکری

دنبال جواز کسب بود

 

یا برای قدم زدن بی دلیل در یک خیابان خلوت _ لاغر

باید از سازمان کنترل افکار آزاد

نامه ای معتبر خرید

برای قدمهای بیکار

 یا برای یک بوسه رها

یک آغوش ناگهانی

از انجمن حوادث غیر مترقبه

کسب اجازه کرد

 

چه فرق می کند این بار

زمین را سیاه بسوزاند

یا سفید

یا سرخ

یا زرد

 باید برای قطب های یخ زده به فکر روزنامه باشیم

و این جنایت قدیمی را

به شدت رو کنیم

 

باید تمام اسکیموهای استوا و قطب را

از خواب بیدار کنیم

و تفهیم کنیم

که استوا

فقط یک خط فرضی _ سبز است روی زمین

 

باید در یک فراخوان عمومی

شعری عمومی خواند

باید نوشت

که : زمین سالهاست سیاه شده

از همان زمان

که ساعتها از خروس

پیشی گرفتند

و زمین مثله مثله شد

 

تو ان سوی گسل گرفتار شدی

من کمی این سو تر از تو

و دستهای ما

برای نجات

هرگز به هم نرسید

 

دیگر نه زردی تو از آن من شد

نه سرخی من از تو

 

تقسیم شدیم

سیاه

سپید

سرخ

زرد

 

مردی سپید امد

مردی سیاه امد

مردی زرد

مردی سرخ

 

و قبله نمای آلتش

به هر سمتی که چرخید

جهالت زمین

به سمت قبله گاه او رو کرد

 

 

و من نشستم

در خالی یک اتاق

با حیرتی غریب

خند ه ای تلخ

و دستهایی از شعر

 

و تا خود خروس خوان سحر برای زمین مرثیه نوشتم

 

سیگار پشت سیگار

گیلاس پشت گیلاس

آه پشت آه

سطر پشت سطر

 

  ولی خورشید ظهور نکرد

که نکرد ...

 

 

14نوامبر2008

عروس دریاها

 

حالا دیگر

نام من

عروس دریاهاست

 

وقتی تو حرف می زنی

خیلج تاریک _ صدایم

از آرام _ اقیانوسها

 آرامتر

و رویایم از شعرهایم

سپیدتر

 

گیسوانم از وزش دستهایت فلس می شود

و پولک چشمهایم از پشت پلک

برق می تاباند

به ریسه های ناتوان خورشید .

 

چه شیرینی تردی

زیر زبانم آب می کنی

وقتی نام ساده ی مرا

به مهمانی نامت می خوانی

 

من از معصومیت _ رام _ این خیال

چنان بخشوده می شوم از تلخی

که تقدس باران را

سیلابهای تردید می شورد

 ببین چگونه

زاده می شوم از شکوه

هر شب

هر روز

 

و زیبا شدنم

حسرت ماهیان دریا را متلاطم میکند!

.

.

.

من سکوت می کنم میان این همه پرستش

و دستهایم را تسلیم تو می کنم

 

حالا تو بنویس ...

 

 

ساناز22اکتبر 2008