عفریته های لجوج
کوهستان هوای تلخ زننده ای داشت
و هیچ کرم شب تاپی
جفتش را پیدا نکرد میان این همه تاریکی
مردم خیال میکردند که آخر الزمان شده
و هرچه ستاره بود
روی زمین ریخته .
ماه سلطنتش را به دست کبریت ها سپرده بود.
شب بوی سیگار میداد
و خورشید بابونه ای زرد بود
که صبح دم میکشید
و تمام تشنگان بیمار کوهستان را
جرعه جرعه سیراب میکرد
باد مثل زوزه گرگ می وزید
و اشباح پوسیده ی خاطرات چروک
روی درختهای بی تحرک مشکوک
می رقصیدند
دیدی چگونه نوعروسان دریایی
قربانی کوسه های برهنه شدند
و خون
که شبیه توهم پر رنگ یک جنایت بود
چگونه دریا را پوشاند
و این مردم ساده دل
که خیال کردند آخر الزمان شده
و قبول کردند که این سرخی
چیزی نیست جز
آشتی نیل و دریای سرخ
و چه آسوده قدم زدند
درست در موازات خط افق
و قلابهای ماهی را
آسوده پرتاب کردند
و آسوده مسابقه دادند
برای قتل عام ماهیان تمام آبهای آزاد ...
دیدی چگونه شبیه سکوت شدم
و این افریته های لجوج واژه ها
چگونه مرا به بازی گرفتند !!!
قرار بود من آخرین دختر گستاخ کوهستان باشم
قرار بود من تا آخرین حرف ، حرف بزنم
قرار بود ...
انگار حق با همین مردم ساده دل بود...