روبروی تو ایستاده ام

با دو چند خط روی پیشانی

دوچند خط روی پهنه ی دستانم

و دوچند خط روی دفترم

 

و این  سرنوشت  را با تو حرف میزنم

 

 

آفتاب می شوی

 من زرد ، گردان _ تو

آفتاب گردان تو

 

پنهان می شوی

پشت شب

پشت کوه

 

می شوم

مهتاب گردان تو

 

 

از بسیاری _ حرف با تو

شاعر شده ام

 

من همان بانوی پریشان شعرم

 که حالا

تنم

 نان اقاقی هاست

 

و رگهام

آوند ستبر خارهای نستوه

 

 پر از زمین شده ام

و زمین پر شده از من

و سایه های بازمانده از من

 رستاخیز ترسناکی است

که خواهر بی سببم را

که شبیه سرنوشت _ کوچک من است

می هراساند از من

 

و تو را

هی غریبه تر می کند با من

  

من قهوه ی تلخ نوشیده ام

با کنیاک

و تو را در ته مانده ی این فنجان وارونه

مثل صراحت دستهایم دید ه ام

 

از هزارو سیصد و هزارو سیصد و هزارو سیصد ها پیش

  به یاد دارم تو را

 

به یاد آر مرا

 من خاطره ام !

 

ساناز-۱۸ جولای۲۰۰۹